آرشیو برای ماه :
اسفند, ۱۳۸۸
عرض شود که:
هفتهگذشته را کاملا تهران بودم و به دنبال مطالبات، فکر میکنم که کارفرمایان عزیز!؟ با مسئلهای به نام عدم پرداخت مطالبات پیمانکار دیگر روبرو نیستند. مسئله را برای خودشان حل کردهاند. به این قرار که با باز مهندسی فرآیندهای سازمانی (Business Process Re-engineering) کاری کردهاند که دیگر پیمانکاران مفلوک چیزی به عنوان مطالبات نداشته باشند و فشاری که همواره به امور مالی سازمان وارد میشد، در تمامی اجزای سازمان تُخس شدهاست. در این راستا ازچند روش خاص استفاده میکنند که برای کسب تجربه بد نیست به چند نمونه توجه کنید.
-
ایجاد حلقههای تو در تو: یکی از مشتریان تکنیک جالب توجهی را به کار برده است. بدین صورت که وقتی صورت وضعیت برای آنها ارسال میشود، یکماه و نیم زمان صرف بروکراسیِ معاون مدیرعامل به مدیر، مدیر به کارشناس، کارشناس به مدیر، مدیر به معاون مدیرعامل و معاون به مدیرعامل میشود و پس از آن نامه به امور مالی ارسال میشود. در این هنگام مالیچیها به کمک سازمان میآیند و ایراد میگیرند که مثلا فلان بند آیین نامه معاملات رعایت نشده! و بنا براین میشود که ما دوباره صورتوضعیت را آماده کنیم و روال آن در سازمان طی شود. در این هنگام ممکن است متوجه شوید که زمان قرارداد به پایان رسیده و برای پرداخت حتما باید زمان قرارداد دارای اعتبار باشد که چنین سیکلی نیز باید برای آن طی شود. به عبارتی نُه ماه است که به این صورت سرکاریم و هیچ فشاری هم به سازمان نمیآید که چرا پول پرداخت نمیکنند. مدیران شرکت هم ادعا میکنند که پیمانکاران ما هیچ مطالبات تایید شدهای ندارند!
-
دست پیش را بگیر، عقب نمونی: پروژهای را سال گذشته شروع کردیم که پیش پرداخت هم دریافت شد و کار طراحی و ساخت نرمافزار و سختافزار مربوطه انجام شد و تایید مدیران سازمان را هم گرفتیم. نوبت به پرداخت که شد مدیرعامل شرکت دولتی مربوطه عوض شد. تماس پشت تماس، نامه پشت نامه که هزینهها را پرداخت کنند و سیستم را تحویل بگیرند. چون ناامید شده بودیم دیگر پیگیری نکردیم. نامه زدهاند که چون به دنبال سیستم نیستند قرارداد را فسخ کنند و ما هم پیش پرداخت را باید به آنها پس بدهیم (توجه کنید به قدرت استدلال منطقی!). پس از کلی مذاکره به توافق رسیدهایم که به قول معروف یر به یر شود. به مرگ گرفتند ما را تا به تب راضی شویم، دریافت مطالباتمان پیشکش!
-
بیخیالی و دایورت به ناکجا!: پروژهای را در اردیبهشت امسال تحویل دادیم، به دلیل برخی مسائل ناشی از انتخابات و مسائل جانبی، بخشی از تیم مدیریتی تعویض شدند. تا اتوبوس مدیران جدید بیایند شد مهرماه. از آنجا که رسم است تیم جدید همه کارهای گروه قبل از خود را رد میکنند، سه ماه طول کشید تا به مشاوران و کارشناسان جدید اثبات کردیم کارمان را درست انجام دادهایم. معاون مربوطه تصمیم میگیرند که به سفر حج و سایر عتبات عالیات مشرف شوند. بعد از آن هم درگیر مسائل مربوط به بودجه و هزار گرفتاری مهمتر از کار ما بودهاند. به عبارتی گفته شده که معاون …، سه ماه است که به مشاورش برای اینکار وقت نداده!
من که از این همه هوش و ذکاوت به وجد آمدهام. پس از ده-نه ماه سرکار بودن، تازه فهمیدهایم که چگونه سر کارمان گذاشتهاند.
حالا چه کسی میگوید که تغییرات در سازمانها خیلی سخت است و نمیتوان پروژههای BPR را در آنها اجرا کرد. میشود، خوب هم میشود اگر پای کارشکنی باشد و عدم پرداخت مطالبات پیمانکاران!
لابد ماهم باید به فکر پاتک باشیم. به یقین برنامهریزی مربوطه با تمرکز بر وصول مطالبات باید انجام شود. این داستان موش و گربه همچنان ادامه خواهد داشت.
۵ سال پیش در همین روزها بود (دوم اسفند ماه) که روزنوشتنویسی رسمی در بهساد شروع شد،قبلا هم یک وبلاگ گروهی ناشناس داشتیم که متاسفانه هم کلمه عبور آن را فراموش کردهام و هم قابل خواندن نیست. حالا خیلی عمیق خوشحالم بدون اینکه برنامهریزی خاصی صورت گرفتهباشد، همکارانم در همان روز شروع رسمی در روزنوشتها، نوشتن را شروع میکنند. خوشحالم از اینکه تا حد بسیار زیادی بر تعهدم مبنی بر هر هفته نوشتن پایبند بودهام و متاسفم از اینکه نتوانستم هفتهای دو روز بنویسم. خوشحالم از اینکه دانستهها و تجربههای اندکم را برای دیگران به اشتراک گذاشتم و متاسفم از اینکه گاه به حکم مصلحت و غم نان دچار خودسانسوری شدم و حالا روزنوشتها برای من جزئی از زندگی شده که بسان همان زندگی عادی، دغدغهها، خوشحالیها و ناکامیهای خاص خود را به همراه دارد.
در این ۵ سال تمام تلاشم بر این بود که علاوه بر ایجاد یک حافظه سازمانی برای بهساد، ارتباط بیشتری با محیط اطراف بر قرار کرده و به تبادل تجربیات و دانستهها با دیگران بپردازیم. در راستای این روزنوشتنویسی ، دوستان خوبی یافتهام که بدون شک جز این طریق راهی برای آشنایی با آنها وجود نداشت و آموختههایی داشتم که کمتر راهی اینچنین برای آنها تصور میشد.
فعلا به جز هویت سازمانی و جمعی بخشیدن به محتوای روزنوشتها، تصمیمی برای تغییر سیاق آن ندارم و روش سالهای گذشته را ادامه خواهیم داد، مگر اینکه دوستان محبت کرده و با انتقادهای خود، ما را در چگونه نوشتن و چگونه ننوشتن یاری کنند. چنانکه بر خود واجب میدانم که سپاس بیکران خود را تقدیم همه دوستان و افرادی کنم که با مطالعه و گفتمان در روزنوشتها، بهتر شدن و جهتگیری محتوی آن را سبب شدند.
نوشته شده در قسمت :
روزنوشت ها توسط :
مهتاب مکی نژاد
این اولین باری است که در وبلاگ بهساد مینویسم یا به عبارتی وبلاگنویسی میکنم.خوشحالم از اینکه مثل خیلی از اولین های زندگیم با بهساد و در بهساد است. در گذشته وقتی دلمان میخواست بنویسیم دفتری داشتیم که هرچه دل تنگمان میخواست مینوشتیم و در هفت سوراخ پنهان میکردیم تا مبادا کسی از آنچه درونمان می گذرد، باخبر شود ولی اینجا میدانیم که هرچه بنویسیم همه میخوانند و باید پشت تمام جمله هایمان تفکری عمیق تر از قبل وجود داشته باشد، این موضوع احساسی خاص در من ایجاد می کند.
نوشتن در اینجا سخت است، ولی امیدوارم خوب، پربار و همواره باشد. خوشحال میشوم اگر دوستان بهسادی مرا در نوشتههایم راهنمایی کنند.
عرض شود که:
-
فعلا، این بنر روزنوشتها را تغییر دادیم. خیلی وقت و در واقع بعد از تغییر قالب بود که تصمیم داشتم بنر مناسبی برای روزنوشتها تهیه کنم. متاسفانه موضوع پشت گوش انداخته میشد تا اینکه با مشورت دوستان تصمیم بر آن شد که طرحی را که آقای مقدسی قبلا برای یکی از نمایشگاههای بهساد تهیه کرده بودد، با اندکی تغییرات به عنوان بنر روزنوشتها قرار دهیم. یادم هست که عصر یک روز که شدیدا در خستگی کارهای نمایشگاه به سر میبردم، تعامل و همفکری زیادی با ایشان داشتیم تا اینکه بتوانیم طرحی را آماده کنیم که نمادی از حرکت و هدفمندی و زندگی درخشان را در نهایت سادگی به تصویر بکشد. حساسیت خاصی هم داشتیم که این طرح کاملا بهسادی باشد و برای هیچ یک از عناصر آن، از عکسهای موجود در اینترنت استفاده نشود. این بود که قایق آن را هم خود آقای مقدسی ساخت که برای ساخت قایق هم کلی دنبال روزنامه انگلیسی گشتیم (روزگار انتخابات بود و احیانا نوشتههای فارسی روزنامهها دردسر ساز). در چنین مواقعی است که فرق بین طراحی و Photoshop بازی مشخص میشود، کما اینکه فرق بسیاری است بین برنامهنویسی و Copy & Paste کد در برنامهها. نه هر که سر بتراشد قلندری داند.

به هر صورت نظرم این است که تغییرات کمی هم در قالب داده شود و این دیوار سیمانی روزنوشتها هم برچیده شود و به جای آن نقشی زیبندهتر جایگزین شود.
نوشته شده در قسمت :
روزنوشت ها توسط :
احمدعلی جعفری
امنیت شغلی ازجمله مسائلی است که افکار و انرژی کارکنان سازمان ها را به خودمشغول می کند و بخشی از انرژی روانی وفکری سازمان صرف این مسئله می شود.درصورتی که کارکنان از این بابت به سطح مطلوبی از آسودگی خاطر دست یابند توان وانرژی فکری و جسمی خود را دراختیار سازمان قرار می دهند و سازمان نیزکمتر دچار تنشهای انسانی می گردد. منظور از امنیت شغلی، تواناسازی کارکنان است نه رسمی شدن وتضمین حقوق و مزایا. در این مقاله سعی شده تا مفهوم امنیت شغلی، ونقش توسعه منابع انسانی در تواناسازی کارکنان در ابعاد مختلف تبیین شود.
مفهوم امنیت شغلی :
استخدام ثابت و رسمی گرچه به ظاهرامنیت شغلی را تضمین می کند ولی این نارسایی را به دنبال دارد که کم کم افراد سازمان از فکر ترقی و توسعه و بالندگی دور می شوند و این امرامنیت شغلی آنان را واقعا به خطر می اندازد. در دنیای امروز امنیت شغلی بدین معنا کاربرد دارد که بجای وابستگی افراد به سازمان بایستی سازمانها وابسته به افراد باشند و این درگرو این است که سازمانها بستر لازم را فراهم کنند تا کارکنان ازابعاد مختلف بالندگی لازم را کسب کنند.
بنابراین دیگر رسمی شدن واستخدام ثابت تضمین کننده امنیت شغلی نیست بلکه کارایی ، تخصص و بالندگی ، تفکر خلاق ،نوآوری و مولفه هایی از این قبیل هستند که امنیت شغلی کارکنان را تضمین می کنند.
منظور از امنیت شغلی این است که سازمان موجبات تواناسازی فرد را فراهم کند، بطوری که ازنظر تخصصی و توان مندی ، سازمان وابسته به فرد شود و در بیرون نیز به تخصص و توانمندی فرد نیاز باشد.
ابعاد امنیت شغلی که ازطریق توسعه منابع انسانی حاصل می شود عبارتنداز:
۱/ تواناسازی تخصصی :
وقتی سازمان موجباتی فراهم کند که دائماً توان تخصصی افراد تقویت شود، حاصل آن انجام کارهای کیفی است که منفعت سازمان وفرد در آن تضمین می شود و یک رابطه دوطرفه بین فرد و سازمان ایجاد می شود. بدوناینکه بحث استخدام دائم و رسمی در میان باشدسازمان وابسته به تخصص فرد می شود ودرنتیجه امنیت شغلی فرد تضمین می شود.همچنین فرد متخصص در بیرون از سازمان از جایگاه مناسبی برخوردار خواهدبود.
۲/ تواناسازی در جسارت و عمل :
داشتن توان تخصصی بالا برای امنیت شغلی کافی نیست بلکه تخصص به مصداق “دوصدگفته چون نیم کردار نیست ” بایستی بکارگرفته شود. بکارگیری تخصص خود نیاز به تخصصی دارد. یعنی افرادسازمانها بایستی درعمل آموزش ببینند و تواناشوند.
۳/ تواناسازی در تجربه آموزی :
امنیت شغلی امری فرایندی است که به مرور زمان شکل می گیرد. افرادی که دارای توان تجربه آموزی هستند پس از مدتی امنیت شغلی خود را ازطریق مدون کردن تجارب تضمین می کنند. تجربه آموزی این حسن بزرگ را داردکه در سازمان از دوباره کاریها، اتلاف انرژی ، وقت وهزینه ها جلوگیری می کند.دوباره کاریها، اتلاف انرژی ، وقت وهزینه ها جلوگیری می کند
۴/ تقویت رضایت شغلی :
رضایت شغلی چیزی نیست که بتوان سریع ایجاد کرد بلکه فرایندی است که تحت تاثیر عوامل مختلف شکل می گیرد. در سایه رضایت شغلی ، امنیت شغلی کارکنان تضمین می شود و این بخاطر این است که در اثر رضایت شغلی کارکنان بطور قلبی راضی می شوند که فعالیتهای کاری را درجهت افزایش کمی و کیفی انجام دهند.
۴/۱/ درجهت رشد کمی و کیفی خود گام برمی دارند.
۴/۲/ جو عاطفی مطلوبی دربین خود ایجادمی کنند.
۴/۳/ درجهت رشد اجتماعی خود گام برمی دارند.
۴/۴/ تواناسازی در مهارتهای رفتاری :
سازمانهابایستی قابلیت انعطاف پذیری را در کارکنان خودتقویت کنند تا آنها بتوانند با اندک جرح و تعدیل درتوانمندیهایشان نیاز سایر سازمانها را برآورده واز این بابت امنیت شغلی داشته باشند.
۵/ تواناسازی در مهارتهای ارتباطی :
آنچه درتجربه آموزی دارای اهمیت است تبادل تجارب است . تبادل تجارب ، خود به تخصص نیاز دارد. اگر افراد سازمان دارای تجربه باشند ولی نتوانند آن را بیان کنند سازمان و افراد دیگرنمی توانند از آن استفاده کنند. بنابراین سازمان ها بایستی توانمندی تبادل تجارب را در کارکنان تقویت کنند تا با بیان تخصص ، توانمندی ، هنرو… برای خود بازاریابی کنند.
۶/ تواناسازی در تفکر:
فکرکردن ، فن و هنری است که باید آموخت ،وقتی سازمان زمینه تفکر افراد را فراهم کند،کارکنان ایده های جدید را تولید و کاربردی می کنند و نحوه تفکر را می آموزند، فن و هنرفکرکردن تضمین کننده امنیت شغلی افراد است .وقتی کارکنان سازمانی بتوانند خوب فکر کنندهم در داخل سازمان و هم در خارج سازمان ازموقعیتهای خوبی برخوردار می شوند.
۷/ تواناسازی وجدان کاری کارکنان :
وجدان کاربا امنیت شغلی رابطه مستقیمی دارد. سازمانهای عصر حاضر به کارکنانی نیاز دارند که شاخصهای وجدان کار در آنها تجلی عملی پیدا کرده باشد.سازمانها وابسته به انسانهای باوجدان هستند ویکی از راههای توجه به امنیت شغلی کارکنان فراهم کردن بستر لازم برای ایجاد، پرورش وکاربردی کردن وجدان کار است .
۸/ امنیت شغلی درون سازمانی :
یعنی اینکه سازمان به تعهد کاری ، نظام کاری ، کارکیفی وجسارت و تخصص کارکنان وابسته باشد نه اینکه افراد و کارکنان سازمان ازطریق استخدام رسمی وابسته به سازمان باشند. زمانی که کارکنان یک سازمان خوب پرورش یافتند حتی اگر افرادبطور موقت هم استخدام شده باشند به لحاظ نیازسازمان به آنها امنیت شغلی تضمین شده است.
۹/ امنیت شغلی برون سازمانی :
یعنی اینکه یک سازمان علاوه بر انجام کارهای جاری خودتوسط کارکنان بایستی نقش یک دانشگاه علمی و کاربردی را در پرورش کارکنان ایفا کند و افراد رادر تفکر، وجدان کار، مهارتهای ارتباطی ومهارتهای مختلف تقویت سازد. زمانی که کارکنان یک سازمان در این ابعاد رشدیافته شدند، بازارکار بیرون سازمان به تخصص ، مهارت ، دلسوزی و کارکیفی کارکنان وابسته شده و افراد می توانند اندوخته های کمی و کیفی خود را بهکارگیرند،بنابراین از این طریق نیز امنیت شغلی افرادتضمین می گردد.
جمع بندی و نتیجه گیری :
امنیت شغلی یکی از دغدغه های مهم کارکنان سازمانها است که قسمت زیادی از انرژی روانی کارکنان صرف آن می شود و گاهی اوقات برای کارکنان و سازمانها مشکل آفرین است .در عصر حاضر امنیت شغلی از دیدگاه نوینی موردتوجه است و آن توجه به امنیت شغلی ازطریق تواناسازی و پرورش انسانها است . در مفهوم جدید امنیت شغلی سازمانها بایستی به افرادوابسته شوند، یعنی سازمانها بایستی بستر لازم برای تواناسازی کارکنان خود را در ابعادتخصصی ، جسارت عملی ، تجربه آموزی ،رضایت شغلی ، رفتاری ، ارتباطی ، تفکر و وجدان کار فراهم کنند تا کارکنان بتوانند انتظارات تخصصی و اجتماعی سازمان را برآورده و در عین حال امنیت شغلی خود را نیز فراهم نمایند
عرض شود که:
به واسطه اختلال در اینترنت در چند روز گذشته نتوانستیم فایلهای لازم را برای یکی از مشتریان ارسال کنیم و در بهنگام سازی نرمافزارها در سایت بعضی از مشتریان به مشکل برخوردیم و حسابی خجالت زده شدیم. واقعیت این است که برای ارائه یک پشتیبانی خوب همواره به سرعت اینترنت نیازمندیم و هزینه نسبتا بالایی برای تهیه پهنای باند پر سرعت در بهساد صرف میشود. آنوقت من نمیفهمم این چه استدلالی است که مدیرعامل شرکت فناوری اطلاعات کشور میفرمایند ” کاربرد دولت الکترونیکی هیچ ربطی به سرعت اینترنت ندارد”. البته من با سخن ایشان از جهت دیگر موافقم! از آنجا که هنوز خدمات دولت الکترونیک در حدی نیست که مردم بتوانند به عنوان یک پارامتر تاثیر گذار در زندگی از آنها استفاده کنند، پس لزوما نه تنها نیازی به اینترنت پر سرعت برای کاربرد دولت الکترونیک وجود ندارد، بلکه اصولا به خود اینترنت نیز در این زمینه نیازی وجود ندارد.
ایشان همچنین فرمودهاند که ” مسدود شدن Gmail مردم را به ایمیل ملی هدایت میکند”. در پاسخ ایشان باید عرض کنم که اولا کدام ایمیل ملی ؟ خوب بود ایشان در ابتدای امر این ایمیل ملی را به ما معرفی مینمودند. موضوع دوم اینکه مگر ما بندگان گنهکار از Gmail چه استفاده غیر ملی کردهایم که حالا بخواهیم در ایمیل ملی، استفاده ملی کنیم. من باور دارم که به وقت ضرورت همان ایمیل ملی هم قطع میشود. چون کاربرد ایمیل چه ملی و چه آمریکایی با یکدیگر فرقی نمیکند. مگر بر اساس تصمیمات مراجع ذیصلاح، SMS و موبایل قطع نمیشود (من صلاحیت اظهار نظر در مورد درست بودن یا اشتباه بودن آن را ندارم) ، ایمیل ملی هم مانند آن! مگر اینکه بفرمایند که در ایمیل ملی محتوی آن توسط دولت کنترل میشود و بنابراین نیاز به قطع کردن آن نیست، که آنهم بر خلاف اصل ۲۵ قانون اساسی خواهد بود. شاید هم نگران محتویات ایمیلهای ما هستند که به دست اجنبی نیفتد که ایشان بهتر است نگران ما نباشند و فعلا سازمانهای دولتی را برای حفظ اسرار به استفاده از ایمیل بر روی دامنههای ملی خود ترغیب کنند. پر بیراه نخواهد بود که ایشان تحقیق کنند و ببینند که چند درصد سازمانهای دولتی (حتی با وجود داشتن دامنههای ایرانی و هاستینگ ایرانی) از سرویسهای رایگان یاهو و جیمیل استفاده میکنند. نمونه آخرش هم فرمانداری گتوند!
از طرف دیگر اگر ایشان امکانات Gmail را برای من فراهم کنند، یعنی ۷ Gb و بیشتر فضا در اختیارم قرار بدهند، امکانات Outlook مانند Gmail را تهیه کنند، کیفیت سرویسشان به خوبی Gmail باشد و Buzz و تقویم و کتابخانه و …. را برایم فراهم کنند و البته این امکانات پا به پای آن پیش برود و هیچگاه از آن عقب نیفتد و رایگان نیز باشد، من شخصا به ایشان قول میدهم که نه تنها خودم همواره از آن استفاده خواهم کرد، بلکه هر روز تبلیغات وسیعی را به طور رایگان برای آن انجام میدهم.
آقای مدیرعامل! مردم حق دارند که از بهترین امکانات رایگان فناوری در جهت زندگی شخصی و کاری خود استفاده کنند. اگر جلوگیری از ورود آزاد ماشینهای خارجی توانسته است که کیفیت ماشینهای ایرانی را افزایش دهد و شما و من هر روز غروغر کیفیت پایین ماشینهای ایرانی را نداشته باشیم، به یقین شما نیز با قطع سرویسهای خارجی میتوانید، رقیبی جدی برای Gmail به وجود آورید.
و سخن آخر اینکه فناوری اطلاعات در کشور شبیه محتضری را دارد که هر روز بیم فوت آن میرود. نبود برنامه جامع توسعه فناوری اطلاعات کشور، حذف ردیفهای اختصاصی بودجه برای آن در دستگاههای دولتی، و از اولویت جدی خارج شدن آن ضربات جبران ناپذیری را به شرکتهای بخش خصوصی وارد کرده است. حال که این تهدیدات را به تدبیر خود به فرصتی برای قوت بیشتر شرکتهایمان تبدیل کردهایم و خون بر جگر و زخم بر دیده به فعالیتهای خود ادامه میدهیم، شما بر زخمهایمان نمک نپاشید. اجازه دهید که در این کویر تشنه و آبله بر پای، برای پیشرفت کشور و خدمت به مردمانمان، مردمانمان به ستارههای امید بهتر شدن باشد و هر چند به آهستگی و سختی، راه برویم!
پ.ن: همچنین:
نوشته آقای کاوه یزدینژاد در مورد عمل تحسین برانگیز
تاثیر لنگر کشتی بر مهندسی نرمافزار، نوشته ای از وبلاگ شرکت رادمان
نوشته شده در قسمت :
روزنوشت ها توسط :
معصومه خاکزادیان
گاهی از آن روزها بوده که به خودم گفته ام تو به هیچ دردی نمی خوری،گاهی ازآنهاییکه دچار غرور شده ام، گاهی فشار کاری آنقدر بالا بوده که قلب بیچاره ام از جا به در شده و گاهی روال کاری حسی سرشار از آرامش به من داده - یک تابلو در بهساد داریم که قایق کاغذیی را نشان می دهد بر امواجی آبی رنگ، حال و احوال بهساد و من بهسادیم مثل همان موج های آبی است، جالب است بدانید لت های تابلو را هم مثل موج به شکل بالا و پایین کنار هم گذاشته ایم.
فکر نمی کردم نوشتن اینجا اینقدر سخت باشد ! اما هست.
چون بار اول است، می توانی کم بگویی و گزیده، می توانی بگویی دوستان عزیز! این ها مقدمه ای بود برای شروع نوشتن هایم، بار اول همه هوایت را دارند، اما ! فراموش نشود که بعد دستت را رها می کنند تا خودت راه بروی مثل راهی که تا به حال در بهساد رفته ام و از این به بعد هم می روم.
این نوشته کوتاه را به عنوان مقدمه آمدنم بپذیرید تا از این پس پربارتر بیایم.
شک داشتم که این موضوع را در وبلاگ شخصی خودم بنویسم و یا روزنوشتهای بهساد. و تمام نگرانی من از این بود که مبادا نوشتن این مطلب حمل بر تواضع شود که آنها که من را میشناسند میدانند که چنین نیست. واقعیت این است که من در طول ۷ سال گذشته بهساد، هیچگاه نه تنها تمایلی به داشتن اتاق حس نمیکردم که از پشت میزهای مدیریتی نشستن متنفر بودهام. در مدتی نیز که در بخش دولتی مدیر بودم، از اتاق مدیر به ندرت استفاده میکردم و بیشتر اوقات در سایت کامپیوتر بودم.
اما امسال بنا بر برخی از ضرورتها و شاید هم تشریفاتی شدن سازمان بهساد بنا به اقتضای سنش، هم اتاقدار شدهام و هم متاسفانه باید پشت این میزهای مدیریتی بنشینم. احساس میکنم که شبیه مدیرهای بیسواد و کوچکی شدهام که سعی میکنند با نشستن پشت میزهای بزرگ حقارت خود را پنهان کنند و چه سخت احساسی است این. برای من که بیشتر حس فنی بودن داشتهام، پذیرفتن چارچوبهای خشک، خیلی سخت است.
عرض شود که:
-
چند روز پیش یکی از مشتریان در استانی دیگر تماس گرفتند که چرا نمیآیید پولتان را بگیرید!؟ مبلغ کمی از یک قرارداد به عنوان حسن انجام کار باقی مانده بود که تصور ما این بود که مانند بسیاری از سازمانهای دولتی میخواهند آن را پرداخت نکنند و یا آنقدر نیاز به پیگیری و مراجعه دارد که باید بیشتر از میزان مطالبات خرج وصول آن کرد. همه به عنوان یک موضوع عجیب به آن نگاه میکردیم، عجیبتر آنکه از زمان قرارداد در سال ۸۶ شماره تلفنهای بهساد نیز تغییر کردهاند و یحتمل ایشان زحماتی را هم متحمل شدهاند برای پیدا نمودن شمارههای جدید! باور دارم که هنوز هم میتوان سازمانها و انسانهای با شرف و وجدان حرفهای و اخلاقی پیدا کرد.
-
مشتری دیگری داریم از همان سازمان در استان مرکزی، که مبلغی بیش از ۱۲ برابر مبلغ مشتری قبلی را به مدت ۳ سال است که بدهکار است. متاسفانه علیرغم ظاهرسازیهای مدیرکل مربوطه، کوچکترین ارزشی برای انسانها و وقت آنها و زحماتی که کشیدهاند قائل نیست. مدیرکل مربوطه در حالی از اختصاص وقت برای پیگیریهای حقوقی و مالی ما امتناع ورزید که در پاسخ به تهدید من مبنی بر شکایت به دادگاه گفت : “آن موقع مجبور خواهم بود که برای اینکار وقت بگذارم”!
پ.ن ۱: آن زمانی که میگفتند مطالبات از دولت سوخت و سوز ندارد و دیر و زود دارد گذشته است، دیر ( و نه زود) شدن دارد و گاهی سوخت و سوز.
پ.ن۲: موضوع تنها در مورد سازمانهای دولتی صدق نمیکند، برخی مشتریهای خصوصی شده نیز شامل این قانون میشوند به میزان حدودی ۵ میلیون تومان
۱۴-۱۵ سال پیش عادت داشتیم که اگر میخواستیم نرمافزار جدیدی را یاد بگیریم، کتابهایی که اغلب نایاب بودند و عنوان The Complete Reference داشتند را با هزار مکافات تهیه میکردیم و پس از مطالعه با ترس و لرز سراغ نرمافزار میرفتیم. این روزگار خوشمان بود. سال ۷۵ قرار بود که پروژه فارغالتحصیلی را روی نرمافزار Access 2.0 پیادهسازی کنم. آن موقع Access روی کامپیوترهایی که ۴ Mb رم داشتند بالا نمیآمد و من مجبور شدم که برای اضافه کردن ۴ Mb RAM بیشتر، ۶۰ هزار تومان پرداخت کنم.( توجه کنید که کل کمک هزینه دانشجویی من در آن سالها ترمی ۳ هزار تومان بود و مبلغ کار دانشجویی ساعتی ۲۰ تومان!) اما مشکل اصلی پیداکردن منابع برای یادگیری Access بود. یک Database نمونه به نام Northwind و دیگری که اسمش را به یاد نمیآورم و به همراه Help نرمافزار تنها مراجع یادگیری من بودند. نه فرد دیگری در دوران Foxpro زدگی در دانشگاه میتوانست به من کمک کند و نه کتاب و مرجع دیگری وجود داشت و البته نه اینترنت.
یادم هست دوستی داشتم به نام مسعود شکوهی ( که الآن هیچ خبری از او ندارم) او هم قبل از من با بانک اطلاعاتی Paradox شروع کرده بود و نیمه کار گیر کرده بود و مجبور شده بود از اصفهان به تهران ( آنهم با آن اتوبوسهای لگن آن موقعها) بیاید تا از یک نفر که شنیده بود Paradox کار کرده رفع اشکال نماید. مسعود خیلی شدید به من توصیه میکرد که در دام تکنولوژی! Access نیفتم و با همان FoxPro پروژه را انجام دهم.
سرانجام داستان تا صبح بیدار نشستنهای من شروع شد و پروژه را به عنوان اولین پروژه تحت windows دانشگاه انجام دادم. تعمیق در نرمافزار و مطالعه جدی آن باعث شد که تا سالها مشکل چندانی نداشته باشم و به تعبیر طنز دوستان درآمد من آن سالها از Access بیشتر از خود Microsoft بود.
اما این روزها با وجود اینترنت بسیاری از افراد ترجیح میدهند که راه حل مشکلات شان را در Forum ها و سایتها و وبلاگ ها به صورت فوری پیدا کنند. با اذعان به کاربردهای خوب این قبیل سایتها باید بگویم که متاسفانه کارکرد منفی سطحی گرایی نیز برای آنها متصور است. برنامهنویسی که یک مشکل را با اجرای یک Command و یا یک Patch حل میکند نمیتواند به اعماق فنی عوامل بروز مشکل دست پیدا کند. باور عمیق دارم که کارشناسان حوزه نرمافزار باید پیش از مراجعه به سایتهایی اینچنین برای رفع مشکلاتشان وقت بیشتری صرف کنند و کتاب بخوانند. چیزی که این روزها به مراتب کمتر از سالیان پیش است.