آرشیو برای ماه : خرداد, ۱۳۸۶

نوشته شده در قسمت : روزنوشت ها توسط : مجید آواژ

عرض شود که :

  1. دوستان ببخشند که کمی دیرتر نوشتم. مطابق با معمول قرار بود به مسافرت بروم و الان هم از روی کامپیوتر یکی از مشتریان دور ( از نظر مسافت ) مشغول نوشتن شده ام.
  2. بارها بحث مدل بلوغ مدیریت پروژه و سازمان های بالغ را مطرح کرده ام ، اما من بیشتر با سازمان های نا بالغ روبرو هستم تا بالغ. حتی سازمان های بچه صفت. قضیه این است که یکی از مشتریان (حالا می توانم بگویم سابق ) که برایشان یک شبه نرم افزار طراحی کرده بودیم به دلیل اینکه تیم جدید IT از من خوششان نمی آید رفته اند نرم افزارشان را عوض کرده اند. تا اینجای کار زیاد اشکالی ندارد. مشکل این جاست که با شرکتی کار کرده اند که نه گرید انفورماتیک دارد و نه حتی کاری بهتر از کار ۴ سال پیش ما ارائه داده. حالا من بیایم از سازمانهای بالغ صحبت کنم. ای کاش یک نظام صنفی درست و حسابی داشتیم که به جای اینکه حافظ منافع برخی از اعضای هیات مدیره بود. حافظ منافع تمام اعضای صنف (حتی اعضای علی البدل هیات مدیره ) هم محسوب می شد و می شد از دست آن مشتری به آنها شکایت کرد… آی خدا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خویش را….
  3. فعلا وقت ندارم….

نوشته شده در قسمت : روزنوشت ها توسط : مجید آواژ

یکی از مسائلی که همواره هر شرکتی با آن روبرو است ، رقابت است. رقابت انواع خاصی دارد که کمی به آن می پردازیم :

  1. رقابت شرکت ها و یا افراد در یک بخش از بازار با یکدیگر که بر اساس قواعد صحیح بازی صورت می گیرد و موجب پیشرفت همگان می شود. در این رقابت ممکن است بازندگانی نیز وجود داشته باشند که با توجه به اصل هر شکست یک تجربه است. این باخت نیز می تواند به عنوان یک سرمایه گذاری و نه هزینه محسوب شود. نتیجه مستقیم این رقابت ، خلق ارزش افزوده می باشد.
  2. رقابت ذی نفعان یک بخش از بازار که با حمایت و رانت یک بخش دیگر از بازار بر اساس قواعد ناصحیح بازی صورت می گیرد. این نوع بازی اگر چه مذموم است، اما بازهم می تواند در نوع خود از سازندگی در کنار ویرانگری برخوردار باشد. نتیجه مستقیم این رقابت خلق ارزش افزوده و افزایش ثروت و یا قدرت در بخش دیگری از جامعه باشد.
  3. رقابت بخش دولتی با بخش خصوصی که بر اساس قاعده قدرت و نفوذ صورت می گیرد. این رقابت به طور کلی برای هر دو طرف زیانبار و مهلک است. بخش دولتی بر اساس قدرت و نفوذ ذاتی ، بخش خصوصی را از بین می برد و با توجه به انحصار به وجود آمده و اصل “دولت تاجر خوبی نیست” ، دچار کاهش بهره وری شده و نهایتا خود و جامعه را دچار آسیب های جدی می کند . البته اگر بخش خصوصی در این رقابت با صرف هزینه های زیاد زنده بماند ، انصافا پوست کلفت می شود.
  4. رقابت دو بخش دولتی ( مثل دو بانک ) در حوزه اقتصادی با یکدیگر که گرچه با توجه به چاقی بیش از حد بازیگران یک بازی پویا محسوب نمی شود. اما بازی خطرناک و ویرانگری نیز محسوب نمی شود.
  5. رقابت یک یا چند گروه در بخش دولتی در حوزه های اقتصادی و یا اجتماعی و یا سیاسی که رابطه پیچیده ای هم با بازیگران بخش خصوصی پیدا کند. این رقابت زیانبارترین رقابتی است که می تواند بنیان یک اقتصاد و حتی یک جامعه را از هم متلاشی کند. جنگ عراق و از بین رفتن جان بسیاری از مردم این سرزمین نمونه ای از نتایج زیانبار این رقابت است که در اقتصاد جهانی شکل گرفته است.

هر چه باشد ، با کنار رفتن ارزش های دینی و اخلاقی ، رقابت از نوع سازنده خود خارج شده و به نوع ویرانگر نزدیک می شود. خداوند همه ما را از این آفات محفوظ بدارد.

نوشته شده در قسمت : روزنوشت ها توسط : مجید آواژ


هفته گذشته را در سفر بودم.

دکتر به تازگی خواندن کتاب مدیریت و مدارا را شروع کرده است. من را هم نصیحت می کرد به خواندن کتاب

نوشته شده در قسمت : روزنوشت ها توسط : مجید آواژ

گویی من را از نظام صنفی اصحاب اسباب محاسبه ، و اصحاب را از این بنده حقیر سراپا تقصیر ، به هیچ روی دل خوش مرتبط نیست. توضیح آن را از باب فزون تنویر به صفحه تفصیل نقش بسی خواهم نمود. این میان مانده تعهدات معلق از باب تار عنکبوتی که وعده کرده بودیم که اگر انجام دهیم ، اصحاب خرد و بزرگان بیش از ماضی ، حمل بر تطویل اسباب سمع ما خواهند نمود که در تاریخ آمده است “به عهد میرزا یمان ، رندی به تعدد دارالتجاره تثبیت کرد که در روایت است که عدد آن رسید به احدعشر و همه اهل محاسبه جمیع کردند و بدو گفتند که تو از برگزیدگانی هر چند به تعلیق، و وی هیچ کس را نگزید (به ضم گاف ) الا خود. و چون از وی حق العضویت طلب کردند ، حوالت به ناکجا داد و فعل تضحیک را به صیغه افراط آراست و هم بودند رندان بسیار از قماش وی …” . فی الحال گر حکم به تعلیق امر دهیم ، فی المجلس کوس رسوایی ما را به جراید و اصحاب دولت خواهند نواخت که البته این را برای من اهمیتی مرتبط نیست ، حال در افکار خود، مستغرق بدان حالم که به سیاق ماضی ، خلف وعده در رویه جاریه نبوده است.

فی المجلس اما فی الباب تنویر اذهان ، قصص قصور یاران را به زیور تبع خواهم نگاشت:

  • جمعچه ها نقض غرض شده اند. علی الخصوص جمعچه لطایف الامور که فی الحال به لطایف الحیل تنیده شده است. طفلی را پایه ای داده اند بلند و امر چنان بر وی مشتبه شده که گویی وزیر است و ما پیاده گان و مغضوب ، برآنم که رخ به رخ او نسپارم که شیخ ما گفت که خانه از پای بست ویران است و یاران وی السابقون هستند در امور کیش. شاید به ما کیش دهد که ما از این زمره نیستیم.
  • اندر رفاه یاران ، به سراغ بیمه مکمل رفتیم و زمان بسیار سوده کردیم محض آسودگی اهل محاسبه. مهتر جمعچه وقعی ننهاد. “اطول الیدین من الساقین ” سر در جیب امور خود فرو بردیم و دم بر نیاوردیم.
  • و اما از بزرگان گویم که ارتباط با اصحاب دولت را محض اطمینان به حصر یاران مالوف سپرده اند. بدینسان که ما یا از نامحرمانیم و یا موی دماغ.

 

العجاله به هیچ مجلس از این اصحاب نخواهم شد . مگر راه صواب برگزیده و از خدمت نفس روی به خدمت خلق آورند و خدای عزوجل عاقبت همه ختم به خیر رساند.

 


 

نوشته شده در قسمت : روزنوشت ها توسط : مجید آواژ

کتاب منطق الطیر عطار را خیلی دوست دارم ، البته این به بهساد هم خیلی مرتبط است ، یک جور راهنمای پرواز محسوب می شود
یکی از جاذبه های این کتاب برای من داستان سیمرغ است.
که داستان سفر گروهی از مرغان به راهنمایی هد هد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دستهٔ خاصی از انسان‌ها تصویر می‌شود. سختی های راه باعث می‌شود مرغان یکی یکی از ادامهٔ راه منصرف شوند. در پایان، سی مرغ به کوه قاف می‌رسند و در حالتی شهودی در می‌یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند.
سیمرغ رمز آن مفهومی است که نام دارد و نشان ندارد. ادرک انسان نسبت به او ادراکی است «بی چگونه».

مطالب گزینش شده از ویکی پدیا

و همچنین …

داستان سیمرغ در منطق الطیر - که یکی از زیباترین نمونه‌های داستانسرائی عرفانی و یکی از شاهکارهای ادبیات تمثیلی و زبان سمبلیک در ادبیات فارسی است- از این قرار است که مرغان جهان مجمعی می‌کنند تا برای خود پادشاهی برگزینند، و هدهد یا شانه بسر که در واقع پیر طریقت است، با توجه به اینکه نامه بر سلیمان و مورد اعتماد نوح بوده است، و از این روست که دانای اَسرار است و افسر حقیقت را بر سر دارد، به مرغان می‌گوید که او پادشاه را می‌شناسد. وپادشاه مرغان، همان سیمرغ است که پری از او در کشور چین افتاده است و از این روست که عالم همه از جلوه پر او پر نقش و نگار است و اگر مرغان می‌خواهند که این پادشاه را که جهان از او پر افسانه است ببینند، باید با او به سوی« قله قاف»، که جایگاه سیمرغ است، پرواز کنند. سپس با آنها از سختی‌های راه می‌گوید و هشدار می‌دهد که هر سالکی نمی‌تواند به حقیقت نائل شود و چه بسا مرغان که در مراحل مختلف طی طریق از پا می‌افتند. وهرگز به انتهای راه نمی‌رسند. این هشدار مرغان را می‌ترساند و هر یک عذری برای ماندن می‌آورد: بلبل مست می‌گوید:

“…

من چنان در عشق گل مستغرقم کز وجود خویش محو مطلقم

…

طاقت سیمرغ نارد بلبلی بلبلی را بس بود عشق گلی”


و طاووس می‌گوید:


…

گر چه من جبریل مرغانم ولیک رفته برمن از قضا کاری نه نیک

یار شد با من بیک جا مار زشت تا بیفتادم بخواری از بهشت

چون بدل کردند خلوت جای من تخته بند بال من شد پای من

عزم آن دارم کزین تاریک جای رهبری باشد بخلدم رهنمای

من نه آن مرغم که در سلطان رسم بس بود اینم که در دربان رسم

کی بود سیمرغ را پروای من بس بود فردوس اعلی جای من

من ندارم در جهان کار دگر تا بهشتم ره دهد بار دگر
و مرغان دیگر هرکدام عذری دیگر.


اما هدهد همه را پاسخ می‌گوید و مرغان را مجاب می‌کند که با او به جستجوی سیمرغ بروند.


پس از آن مرغان برای داشتن رهبری قرعه می‌زنند و:


…


قرعه افکندند و بس لایق فتاد قرعه‌شان بر هدهدعاشق فتاد

و به این ترتیب است که:

 صد هزاران مرغ در راه آمدند سایبان ماهی و ماه آمدند


و سرانجام پس از سالها طی طریق، از آن همه مرغ، تنها سی تن جان سالم به در می برند و به قله قاف می رسند:


…


سالها رفتند در شیب و فراز صرف شد در راهشان عمر دراز


…

آخرالامراز میان آن سپاه کم کسی ره برد تا آن پیشگاه

زآنهمه مرغ اندکی آنجا رسید زآن هزاران کس یکی آنجا رسید


…

عالمی مرغان که می‌بردند راه بیش نرسیدند سی آنجایگاه

سی تن بی بال و پر رنجور و سست دلشکسته تن شده جان نا درست

حضرتی دیدند بی وصف و صفت برتر از ادراک عقل و معرفت


و آن‌گاه که این مرغان به درگاه راه می یابند، خود را سیمرغ، و سیمرغ را خود می بینند:


هم ز عکس روی سیمرغ جهان چهره سی مرغ دیدند آن زمان

چون نگه کردند این سی مرغ زود بیشک این سی مرغ آن سیمرغ بود

… خویش را دیدند سیمرغ تمام بود خود سیمرغ سی مرغ تمام

چون سوی سیمرغ کردندی نگاه بود خود سی مرغ در آن جایگاه

ور بسوی خویش کردندی نظر بود این سی مرغ ایشان آن دگر

ور نظر در هر دو کردندی بهم هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم

بود این یک آن وآن یک بود این در همه عالم کسی نشنود این

… چون ندانستند هیچ از هیچ حال بی زبان کردند از آن حضرت سئوال

کشف این سر قوی در خواستند حل مائی و توئی در خواستند

بی زبان آمد از آن حضرت جواب کائینه است آنحضرت چون آفتاب

هرکه آید خویشتن بیند درو جان وتن هم جان وتن بیند درو

چون شما سیمرغ اینجا آمدید سی درین آئینه پیدا آمدید

گر چل و پنجاه و شصت آیند باز پرده از خویش بگشایند باز

گر چه بسیاری بسر گردیده‌اید خویش را دیدید و خود را دیده‌اید

هیچکس را دیده بر ما کی رسد چشم موری بر ثریا کی رسد

…

ما بسی مرغی بسی اولیتریم زانکه سیمرغ حقیقت گوهریم

محو ما گردید در صد عز و ناز تا بما در خویش را یابید باز

محو او گشتند آخر بر دوام سایه در خورشید گم شد والسلام

این مطلب هم از