بهار می آید و یخ ها آب شده اند

نوشته شده در قسمت : روزنوشت ها توسط : مجید آواژ

بعد از مدت‌ها امروز را فرصت نفس کشیدن دارم. فرصت نفس کشیدن به این معنی است که کاری که مهلت انجامش گذشته باشد در دست ندارم و شاید هم به این دلیل است که فردا تعطیل است و برخی از کارها را به فردا موکول کرده ام.

  • خوشبختانه با یاری خداوند آن موج های سنگین زمستانی فروکش کردند و بهساد عزیز به حرکت خود به سوی ساحل رشد و پیشرفت ادامه می دهد.

    از طرف دیگر به طور عمیق اعتقاد دارم که درست است که کشتی ها در بندرگاه امن تر هستند، اما برای بندرگاه ساخته نشده اند. این است که به یقین، مانند همیشه امواج سهمگین را به ماندن در ساحل امن ترجیح می دهیم و پای در مصاف با سرنوشت خواهیم نهاد.

  • برای بخش‌هایی از یکی از پروژه ها که گرفتیم دنبال برون سپاری بودیم. کار مبتنی بر Java است و MySQL با چند نفر از دوستان صحبت کردیم چند برابر قیمتی که ما تمام پروژه را گرفتیم پیشنهاد قیمت دادند. هر جور حساب می کردم بی حساب می گفتند. علی العجاله بی خیال برون سپاری شدیم. آقای نیک مهر هم مدیر پروژه شده اند و با انگیزه و دانش خوبی پروژه را شروع کرده اند.
  • با یکی از دوستان شفیق، یک کار مشترک را شروع کرده ایم برای تحلیل ، طراحی و پیاده سازی سامانه مدیریت کیفیت. کار زیبایی است. هم برای نوع همکاری و هم خود موضوع کار. با همکاری آقای منصوری کار شروع شده است.
  • هنوز کتاب‌ها و هدایای عید را انتخاب نکرده ایم ، امیدوارم کار به دقیقه ۹۰ نکشد. این کار انتخاب هدایای پایان سال با حساسیت خاصی که در بهساد در مورد آن وجود دارد زمان زیادی نیاز دارد. با این حال حاضر نیستم که تعداد زیادی سر رسید فله بخریم و رفع تکلیف کنیم. عید فرصت خوبی است که به دیگران بگوییم دوستشان داریم و برای این دوست داشتن ، وقت خواهیم گذاشت.
  • به امید خدا در پایان سال و یا در ایام نوروز به بهساد جدید نقل مکان خواهیم کرد. گرچه هنوز درصدی از عملیات اجرای ساختمان مانده است که فکر می کنم با حضور ما در بهساد از رشد بیشتری برخوردار خواهد بود.

 

همه چیز به خوبی پیش می رود. بهار می آید و یخ ها آب شده اند. چه اهمیت دارد که در پشت چینه آگاهی که پرندگان پرواز از آن سر به خورشید می سایند ، بوته های تغافل در خاک گرفتار بمانند .

  • Share/Bookmark

۳ نظر

  1. Ahmad.E گفته است :

    گل زرد گل سرخ و غنچه ای که امیدی در دل خود بسته است. خیلی به این غنچه فکر می کنم خیلی ساعت ها شبها همیشه. به امیدش به آینده اش به انسانهایی که دل هاشان به او شبیه است و شاید سرنوشتشان هم با او یکی است و از خود همیشه می پرسم : آیا این غنچه باز می شود؟ می شکفد؟ آفتاب روشن و گرم آسمان بر قلب بسته و تنگش خواهد تابید؟ نسیم بهار گلبرگهایش را نوازش خواهد داد؟ بلبلی به شوق دیدارش آوازهای عاشقانه خواهد خواند؟ و بالاخره پروانه ای بر سرش خواهد نشست و قطره پاک بارانی و شبنمی در دهانش خواهد چکید؟
    نمی دانم هیچ چیز نمی دانم همه نگران او هستند.
    آیا می پژمرد و بر باد می رود و یا می شکفد و زندگی می کند؟
    هیچ نمی دانم و تمام رنج من هم همین است.
    اما اواخر اسفند است و فروردین نزدیک.
    بوی بهار دلم را امیدی می دهد.
    می گویند در بهار همه غنچه ها باز می شوند.
    راست است . راست …

    اسفند ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۴:۵۸ ب.ظ

  2. Anonymous گفته است :

    درباره مطالب قبلی……..
    مدتی پیش مطالبی درباره بی انگیزه شدن دانشجویان نوشته بودید.با وجود اینکه خیلی ذهنم را مشغول کرده بود به روی خود نیاوردم(مانند اکثریت…)
    اما ازآنجایی که دوباره این بحث پیش کشیده شد بدون نظر رد نخواهم شد.
    •این بی انگیزگی فقط به جامعه دانشگاهی مربوط نمیشود.بلکه موجی است که حداقل در چند سال اخیر در جامعه شیوع پیدا کرده.موج تنبلی و راحت طلبی….شاید از نتایج مردم سالاری دینی است.!!!!!!

    •بعضی چیزها تغییر نکرده از جمله شب بیداری ها و تکاپو برای رسیدن به پاسخ یک پرسش…

    •چه چیزی به جز علاقه مندی به علم میتواند دلیلی باشد برای هجرت از شهری دور
    و اقامت در اتاقهایی کوچک مملو از انسانهای متفاوت ..عملیت سوسک کشی …..و زندگی مسالمت آمیز با انواع حشرات و خزندگان(این آخری اغراق بود)؟
    و تلاش برای یافتن مکانی آرام برای مطالعه..(هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم)
    •همگی ما قبل از ورود به دانشگاه مانند یک توپ در حال انفجاریم اما حالا…هرترم خسته تر از ترم قبل و انگار اینجا(دانشگاه) به مکانی برای کاهش اعتماد به نفس تبدیل شده است.
    •به گمانم در دانشگاه آزاد وضع کمی بدتر باشد.در سفر یک روزه ای که به دانشگاه آزاد شهرمان داشتم(دانشگاه شمال)دریافتم که set بودن رنگ بند ساعت مچی و بند کفش پای راست خیلی مهم است و جزو یکی از مسائل مهم دانشجویان محسوب میشود.!!!
    •البته میدانم که همه این دغدغه ها در دوارن شما و پدران شما و پدر بزرگهای شما نیز بوده و در جای خود خاطرات شیرینی را می آفریند.
    واما غرض این بود که:

    اگرچه برای یا د گیری مانند شما چون ((کوره آتش)) نباشیم .اما ((شعله های کم سو))یی هستیم که به همت اساتیدمان قابل بر افروختنیم.
    کورسویی از امید هست….
    همین.

    اسفند ۲۱م, ۱۳۸۶ در ۵:۵۲ ب.ظ

  3. Anonymous گفته است :

    من با اسم آمدم اما publish نشد .چرا؟؟؟؟؟

    اسفند ۲۱م, ۱۳۸۶ در ۵:۵۴ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :