(بیست و یکم فروردین ماه بهساد وارد دوازدهمین سال فعالیت خود شد، این نوشته برای یازده سالگی بهساد است)
بعد از تمام شدن درس و خدمت سربازی و مشغول شدن به یک کار دولتی، به خاطر اینکه کار دولتی نمیتوانست ما را از لحاظ علمی و فنی راضی نگاه دارد (حقوقش انصافن خوب بود آن موقع) چند سالی بود که با یکی دو نفر از دوستان اینطرف و آن طرف پروژههای مختلفی انجام میدادیم و بازار کار مشاورهای و پروژههای کوتاه مدت بد نبود. بازار هدف ما صنایع کوچک بودند و کار ما هم به طور عمده تحلیل و طراحی سیستمهای مدیریت موجودی و تولید.
اواخر سال ۱۳۸۰ یکی از شرکتهایی که تحلیل سیستم برنامهریزی و مدیریت تولید آنها را انجام داده بودیم از ما خواستند که مکانیزاسیون سیستم را هم خود ما انجام دهیم. موقع انعقاد قرارداد به ما گفتند که چون رقم قرارداد بالا است (۱۳٫۵ میلیون تومان در آن سال – معادل پول یک آپارتمان) نمیتوانند با اشخاص حقیقی قرارداد داشته باشند و ما هم لاجرم به سمت تاسیس شرکت رفتیم و بدین سان در فروردین ۱۳۸۱ بهساد به دنیا آمد. همانروزها به بهساد قول دادم که روزی همه جا نام او به خوبی شنیده شود.
ابتدا محل بهساد طبقه دوم خانه ما بود. Behsad.com را زمانی ثبت کردیم که هنوز محل رسمی نداشتیم. اولین پیشپرداخت را که گرفتیم ۱٫۵ میلیون دادیم رهن، بقیه را هم میز کنفرانس (هنوز داریم آن را) خریدیم و یخچال و لوازم اولیه شرکت. کامپیوتر و میز آن را هم از خانه آوردیم. یک اتاق را فرش کردیم و جلسات هیات مدیره را در حالت رسمی!! آنجا برگزار میکردیم.
سه ماه بعد یک شرکت تولیدی دیگر کار طراحی و پیاده سازی سیستم برنامهریزی و مدیریت تولید و موجودی خود را با هزینه ۱۰ میلیون تومان به ما سپرد. ما دو کار خیلی خوب داشتیم و یک بازار نسبتن انحصاری! چرا که معمولن شرکتهای صرفن نرمافزاری کمتر میتوانستند در حوزههای MRP II وارد شوند و از این جهت کار ما کم رقیب بود.
تا حدود یکسال به جز سهامداران و هیئت مدیره که همان سه نفر بودیم، همکار دیگری نداشتیم. پیژامه و زیرپیراهن لباس کارمان بود و با صدای بلند، حبیب و سیاوش قمیشی گوش میدادیم و تحلیل میکردیم و برنامه مینوشتیم. گاه شب را هم همانجا میخوابیدیم.
اولین همکاری که به ما پیوست منشی شرکت بود که تا سال بعد جز ما چهار نفر کسی در بهساد نبود. منشی که آمد بساط فرش را جمع کردیم و رسمی شدیم!
سال ۸۲ اولین بحران مالی شرکت به وجود آمد. ما که با داشتن دو پروژه احساس تکمیل ظرفیت میکردیم، هیچگونه فعالیت بازاریابی انجام ندادهبودیم و یکی از پروژهها هم به مشکل برخورده بود و کارفرما پرداخت پول را متوقف کرده بود. از یک طرف بیکار شده بودیم و از طرف دیگر بیپول. محمد هم فوقلیسانس قبول شد و ما بخشی از نیروی او را از دست داده بودیم. نمیشد دست روی دست گذاشت. در اوج بیپولی با قرض و حمایت یک اسپانسر یک سمینار برگزار کردیم به نام “نقش فناوری اطلاعات و ارتباط در توسعه اقتصاد دانشمحور” از آقای دکتر جلالی برای سخنرانی دعوت کردیم و حدود سیصد نفر از مدیران ارشد سازمانها در سمینار شرکت کردند. با همکاری یک ISP سمینار به صورت پخش آنلاین بود و نظم و انضباط و دیسیپلینی عالی داشت. محمد استاد کار اجرایی بود و نظم و دقتش را در کار اجرایی من هنوز هم که هنوز است در کسی ندیدهام. در پرسشنامه سمینار جدای از همه سئوالها نوشته بودیم “آیا شرکت بهساد را از پیش میشناسید؟” تقریبن همه پاسخها منفی بود. ما فقط چهار نفر بودیم ولی آنقدر پر انگیزه و فعال که خیلیها تصور میکردند یک شرکت خیلی بزرگ این سمینار را برگزار کرده است. بعد از سمینار(البته با گذشت شش ماه) سازمانها قراردادهای خوبی به ما ارجاع دادند.
سال ۸۳ بازار کار ما در حال انفجار بود، سمینار کار خودش را کرده بود. دوران رونق صنعت بود و طرح تکفا و حمایتهای وسیع دولت وقت از شرکتهای تازهکار دانش بنیان. در این سال حجم قراردادهای شرکت به حدود دویست میلیون تومان رسیده بود. شب تا صبح بیدار نشستنهای زیادی شروع شد. اما هنوز صرفهجویی میکردیم و برای خرید یک تلفن دو ساعت هیات مدیره بحث میکرد! اولین همکاران فنی ما سال ۸۳ به ما پیوستند. اشکال ما این بود که چیزی به نام مدیریت منابع انسانی بلد نبودیم!
اولین کار معماری سازمانی را هم در وزارت جهاد گرفتیم. هنوز واحد بازاریابی نداشتیم و مشتریان خودشان زنگ میزدند و کار ارجاع میدادند. در حسابداری حسابی خرابکاری کرده بودیم و علیالراس شده بودیم. یک حسابدار تریاکی پاره وقت داشتیم که اخراج شد! اشتباههای دیگر هم داشتیم. کم کم بین ما اختلاف افتاده بود و این اختلافها گرچه باعث افزایش کیفیت کار میشد (چون هیچکس دلش نمیخواست زیر سئوال برود) ولی آسیبهای خودش را هم داشت.
سال ۸۴ هنوز پروژههای سال ۸۳ را داشتیم و حسابی درگیر پروژهها بودیم. اختلافات ریشه دوانده بود. محمد بهساد را ترک کرد. دکتر و من ماندیم و پروژهها. اختلافهای به وجود آمده خیلی تلخ بود ولی با رفتن محمد همه چیز آرام شد. (نه اینکه تقصیر او بود، همه ما مقصر بودیم). جوان بودیم و کمتجربه و من آن اختلافها را بزرگترین اشتباه دوران کاری خود و تلخترین روزگار بهساد میدانم.
تصمیم گرفتیم سهامدار جدیدی به بهساد اضافه کنیم. از دوستی که تجربه کافی در اداره شرکت داشت و دهسالی هم از ما بزرگتر بود خواستیم به ما بپیوندد و به ما در اداره شرکت کمک کند. آقای مهندس عطایی به ما پیوستند و ما بخشی از سهام را به ایشان واگذار کردیم. اواخر سال وام گرفتیم و با پسانداز خود و آورده شرکا یک زمین خریدیم برای ساختن ساختمان بهساد!
در سال ۸۵ به تدریج آثار بیرونقی بازار مشهود میشد. با تهمانده قراردادها از یک طرف و قراردادهای پشتیبانی که تازه به نتیجه رسیده بودند و چند قرارداد کوچک جدید امورات خود را میگذراندیم. از یک طرف درآمدها کاهش پیدا کرده بود و از طرف دیگر هزینههای ساختمانسازی و اقساط وام حسابی فشار آورده بود. پیشرفت ساختمان خوب نبود. هر وقت پول داشتیم میساختیم و هر وقت که نداشتیم متوقف میشدیم. به کارهای من سرکارگری هم اضافه شده بود! کاری که اصلن بلد نبودم و یکبار یک کارگر که دزدیاش را گرفته بودم نزدیک بود حسابی کتکم بزند! در آن سال استانداری مرکزی فراخوانی داد برای ساخت سیستم برنامهریزی و مدیریت پروژه، مشاور عالی استاندار متولی اجرای سیستم بود و از بین شرکتها ما را انتخاب کرد. دلیلش این بود که اینها صنایعی دارند و میدانند مدیریت پروژه چیست!
سال ۸۶ هنوز درگیر ساختمان بودیم. سیستم مدیریت پروژه بهساد سر و صدای زیادی به پا کرد. استاندار مرکزی به دلیل استقرار این سیستم از نهاد ریاست جمهوری تقدیرنامه گرفته بود و چند استانداری دیگر مشتری ما شدند. اوضاع نقدینگی اما بد بود. تصمیم گرفتیم که شرکت با کار مجدد روی نرمافزار مدیریت پروژه، دارای یک محصول باشد. با شناختی که از سازمانها و وزارتخانهها داشتیم نسخه دو نرمافزار مدیریت پروژه را کلید زدیم. این اولین کاری بود که قصد داشتیم به صورت پکیج به بازار ارائه کنیم. اولین غرفه نمایشگاهی را در کنار کنفرانس مدیریت اجرایی پروژهها گرفتیم. قبل از نمایشگاه با خود گفتم بهساد باید در شهرداری تهران کار مدیریت پروژه بگیرد. شب نمایشگاه تا صبح بیدار بودیم و صبح که از شهرداری تهران برای بازدید آمدند، گویی به هدف خود رسیده بودم. از شهرداری تهران برای بازدید غرفه آمدند. از شوق سر از پا نمیشناختم. چند بار در شهرداری دمو ارائه کردیم. توسعه نرمافزار خوب پیش نمیرفت. هزینههای ساختمان کمرشکن بود. هپکو خصوصی شده بود و مدیریت جدید اعتقاد چندانی به سیستم نداشت. چند کار ارزان گرفته بودیم برای ادامه حیات
چون فکر میکردیم که ساختمان تا شش ماه حاضر میشود قرارداد اجاره را شش ماه بسته بودیم. ساختمان حاضر نشد! آواره شدیم!
سه ماهی را در دفتر یکی از دوستان به سر بردیم و قرار بود به جای دیگر برویم که موجر در آخرین لحظه قبل از اسباب کشی، قرارداد را فسخ کرد! ما مانده بودیم و همکاران و یک خاور پر از اثاثیه
روز تلخی بود. با دکتر از این بنگاه به آن بنگاه تا دم غروب یک ساختمان خیلی قدیمی پیدا کردیم. زمستان سرد و سختی را آنجا گذراندیم. بازار بیرونق بود و ما خیلی شدید با بحران نقدینگی دست و پنجه نرم میکردیم. برای اولین بار (و البته آخرین بار) پرداخت حقوقها بیش از دو ماه تاخیر داشت. سختترین سال بهساد. اواخر سال بود که از شمص تامین آمدند برای ارزیابی توان فنی شرکت. خجالت میکشیدم از شرایط شرکت با آن ساختمان قدیمی و روحیه خراب خودم و امید چندانی به ارزیابی آنها نداشتم. اما اواخر سال کارهای خوبی به ما ارجاع دادند.
سال ۸۷ را با ساختمان نوساز بهساد شروع کردیم. ۱۵ روز عید را مشغول بودیم تا آخرین کارهایی را که میتواند ساختمان را قابل سکونت کند انجام دهیم. اولین روز کاری، بهساد فقط در و پنجره داشت و دیگر هیچ! همکاران حیرت زده بودند و دسته گلی را که برای افتتاح ساختمان جدید بهساد آورده بودند نمیدانستند چه کنند. ساختمان جدید، هیچ چیز نداشت. نه ظرفشویی و نه کابینت! حتی در دستشویی را هم روز اول نصب کردیم!! ناهار را با گاز پیکنیک گرم میکردیم و ظرفها را کف آبدارخانه میشستیم. چارهای نبود اجاره نشینی و آوارگی از این ساختمان به آن ساختمان ضررهای بیشماری به ما زده بود. طبقات دیگر هم که نیمهساز بودند و فقط خاک!
تا اواخر ماه امکانات اولیه را فراهم کردیم. ما به یک پیمانکار قابل اعتماد برای شمص تامین تبدیل شده بودیم و کارهای خوبی را به ما ارجاع میدادند. نرمافزار مدیریت پروژه نهایی شد. با چند جلسه در شهرداری تهران، به این نتیجه رسیدیم که باید معماری سازمانی با دیدگاه فرآیند مدیریت پروژه در آنجا انجام شود و قراردادش را منعقد کردیم. با یکی از شرکتهای گروه مپنا هم وارد کار شدیم. وضعیت بازار کار بهتر شد. در اواخر سال با شرکت توزیع برق تهران وارد کار سیستم مدیریت پروژه و سیستم آمار شدیم. تعداد همکاران زیاد شده بود و مسائل پرسنلی بین آنها رو به افزایش گذاشته بود. اواخر سال سیستم جامع آماری بهساد را شروع کردیم.
سال ۸۸ هنوز با شمص تامین کار میکردیم و کارهایش خوب پیش میرفت. اما مسائل و اختلافهای پرسنلی بین همکاران زیاد شده بود و من هم نمیتوانستم آنها را به دوستی قانع کنم. سیستم مدیریت پروژه توزیع برق تهران به مشکل خورده بود. مدیر پروژه آنها اینکاره نبود. ما هم در تعیین حدود و ثغور خیلی شدید اشتباه کرده بودیم. یا باید کار را با ضرر سنگین ادامه میدادیم و یا انصراف میدادیم. تصمیم به ادامه گرفتیم. هر چهارشنبه جلسات نفسگیر و چالشی با کارفرما! چارهای نبود، باید ادامه میدادیم. اختلافات همکاران با یکدیگر کار خودش را کرد! چند نفر کلیدی شرکت را ترک کردند! شمص تامین در یک شب زیر و رو شد و همه هیات مدیره عوض شدند. شمص دیگر شمص نبود و قرار بود تعطیل شود ( و شد). دوران سختی دوباره شروع شدهبود. با اینحال رویکرد بازار به نرمافزار آمار بهساد خیلی خوب بود. چند مشتری جدید در صنعت برق پیدا کرده بودیم. مهمتر از همه شرکت توانیر از ما خواست تا نرمافزار آمار را برای آنها ارائه کنیم. احساس میکردم صنعت برق کشور به بهساد اعتماد پیدا کرده است. این خیلی خوب بود و آن را دوست داشتم.
در سال ۸۹، سیستم مدیریت پروژه توزیع برق تهران به نتیجه رسید و اجرایی شد، لحظه زیبایی بود. یک سیستم بزرگ در گستره تهران. آن همه بحثها و جدلها به نتیجه رسیده بود. مذاکرات ما با شرکت توانیر ادامه داشت. توانسته بودیم که مشکلات نیروی انسانی را بر طرف کنیم و اوضاع بهتر شده بود. وضعیت نقدینگی خیلی خوب بود. با اینحال من از عملکرد هیات مدیره راضی نبودم. تصمیم گرفته بودیم که ساختار هیات مدیره تغییر کند. باور داشتیم که مدیران باید از مالکان تا حد زیادی متمایز باشند. از فرد با تجربهای دعوت کردیم که در هیات مدیره حضور داشته باشد.
تجربه اولین مدیر غیر سهامدار (البته قرار بود در آینده سهامدار هم باشد). در ابتدا همه چیز خوب پیش میرفت. ولی اختلاف عمیقی در روشها و باورها وجود داشت. اختلاف نظر در هیات مدیره جدی بود. اینبار اما تجربه تلخ سال ۸۴ به کمک ما آمد. با چند جلسه موضوع فیصله پیدا کرد. ما با تجربهتر از آن بودیم که اختلافها را به امور اجرایی تعمیم دهیم. همکاری ما با اولین مدیر غیر سهامدار بهساد چهار ماه بیشتر دوام نیاورد، ولی قطع همکاری خیلی کمتنش بود (ایشان هنوز هم یکی از دوستان من هستند). دوست جدیدی به هیات مدیره بهساد اضافه شدند.
همکاران خوبی به جمع ما اضافه شدند. قرارداد ما با توانیر به نتیجه رسید. لحظه زیبایی بود… فاز اول سیستم جامع آمار صنعت برق کشور را اجرا کردیم. روزی که قرار بود سیستم را ارائه کنیم، همه شرکتهای تابعه صنعت برق آمده بودند. شاید برای اولین بار در یک جا، افرادی از همه ایران، اسم بهساد را به خوبی میشنیدند. یاد قول روز اول خود به بهساد افتادم. یک لحظه در شادی یک آرزوی تحقق یافته اشک در چشمانم جمع شده بود. یک جشن کوچک که خودم با بهساد به تنهایی و در سکوت برگزار میکردیم.
سال ۹۰ نسخه دو نرمافزار آمار را ارائه کردیم، فاز دوم نرمافزار آمار صنعت برق به نتیجه رسید. احساس میکردم که یک کار خیلی عالی در مورد آن صورت گرفته است. هیچوقت اینگونه همکاران بهسادی را حرفهای ندیده بودم.
به ثبات نسبی رسیده بودیم و در صنعت برق مشتریان خوبی داشتیم. یک تمرکز استراتژیک روی بازار و محصول آنچیزی بود که به آن احتیاج داشتیم و محقق شده بود. اما همیشه لحظهای که احساس آرامش میکنی یک طوفان در راه است. بحران نقدینگی در صنعت برق یعنی بازار استراتژیک ما به وقوع پیوست. پرداختها پر مشکل شد، مطالبات خیلی زیاد! شاخصگذاری وصول مطالبات روشی بود که کمک زیادی کرد. اما فشار کار و احساس زندگی در شرایط جنگی خستهام کرده بود.
اواخر سال تصمیم گرفتم که دو هفتهای بهساد را ترک کنم و از نظر فکری به موضوعات دیگر مشغول شوم. اولین بار بود که نیاز به استراحت داشتم و بازنگری در ریشههای تفکر.
سال ۹۱ دو هفته به مسافرت رفتم و موبایلم را خاموش کردم و ایمیل را بسته! خیالم از بهساد راحت بود. از مسافرت که بازگشتم ذهنم در بازایجاد معانی و فلسفه زندگی و نحوه بودنمان درگیر بود. روال عادی ادامه داشت و همکاران خوب من بیشتر شدند، تمرکز استراتژیک خودمان را در وزارت نیرو گسترش دادیم و وارد صنعت آب و فاضلاب شدیم. سیستم آمار آب و فاضلاب کشور.
احساس میکردم که باید هر چه بیشتر از کار اجرایی فاصله بگیرم، اما نمیشد. آنچه که بهساد نیاز داشت تعالی در اندیشههایی بود که باید خدمت و فعالیتش را تحت تاثیر قرار میداد. در این تفکرات بودم که بیماری خواهرم مَجده شروع شد. برای اولین بار چیزی به جز بهساد تمام ذهن من را درگیر خود میساخت و من در بهساد نبودم. خرداد ماه خواهرم از دنیا رفت. آن تلاش فلسفی برای بازیافتن معانیِ بودن، در ذهنم قوتی مضاعف گرفت. بهساد باید معنایی دیگر مییافت و چالشهای زندگی روزمره با فکرهای جدیدی که گاه میآمدند و میرفتند، من را درگیر خود کرده بود. مرگ، واقعیتی بود که میشد با آن زندگی را تفسیر کرد. ما به تفسیر جدیدی از فعالیت، کار و محصول احتیاج داشتیم و اینها باعث شده بود که در جستجوی میزان و معیاری باشیم که بتوانیم فعالیتهای خود را در برابر آن محک زنیم. شاید برای همین بود که با پدیدههایی مانند فساد اداری و رشوه که گاه چالش برانگیز مینمودند، قاطعانهتر میتوانستیم برخورد کنیم.
اکنون در پایان یازدهمین سال از فعالیت بهساد احساس میکنم که پدیدههایی مانند صداقت، شفافیت، شجاعت و یک اراده جدی در راه اعتلای خود نیاز واقعی بهساد محسوب میشوند. باور دارم که جدای از هر تئوری مدیریتی، آرامش و لذت در محیط کار،حق همه همکاران من است، چنانچه سختکوشی و پایبندی به اهداف و شاخصها و باورها و آرزوها ضرورتی است که هر چند ممکن است آرامش ظاهری ما را خدشه دار کند، ما را در سایش خود جلا میدهد تا شاید…
دست از طلب ندارم تا کام دل برآید
یا تن رسد به جانان، یا جان زتن درآید
بگشای تربتم را وقت وفات و بنگر
کز آتش درونم، دود از کفن برآید