روزنوشت‌های بهساد

نگاه از خود تا به جهان شرکت بهساد

بودن یا نبودن؟ مسئله این است!

نویسنده:
۲۳ فروردین ۹۳

با یکی از دوستان در مورد رشوه و حق و حساب بحث می‌کردم. دوستم را می‌شود از نظر طبقه‌بندی اجتماعی در زمره روشن‌فکر‌ها به شمار آورد. اهل هنر و سینما و کتاب است و از طرف دیگر مدیر یک مجموعه اقتصادی قابل توجه

به من می‌گفت: “تو در نروژ که زندگی نمی‌کنی، در ایران هستی و نظام اقتصادی کشور رشوه را می‌خواهد. بی‌رشوه هیچ کاری پیش نمی‌رود” و بعد استدلال می‌کرد که “من اگر رشوه ندهم، مجموعه‌ام از هم می‌پاشد. آن‌وقت اگر دختر و یا همسر فلان کارگر بی‌کار شده از کار به فساد و فحشا کشیده شود (به هم‌راه نقل یک داستان واقعی) به‌تر است یا این‌که من به فلان نفر در بهمان کارخانه چند میلیون تومان پول بدهم؟”  به نحوی داشت از نظریه “دفع افسد به فاسد دفاع می‌کرد” چیزی که شاید بتوان به عنوان اضطرار هم آن را توجیه کرد.

البته من هم بی‌پاسخ نبودم. به او گفتم که چندی پیش می‌توانستم با صد هزار تومان پیشکشی، جلوی یک ضرر ده میلیونی را بگیرم. می‌توانستم به راحتی پارتی‌بازی کنم، دروغ بگویم و در نهایت آن وجه کذایی را هم پرداخت کنم و همه چیز به نفع من تغییر کند. آیا آن‌وقت خود را در حد آن کارمند بی‌سواد و دزدی که اهل این‌چیزها بود، خود را پایین نیاورده‌ام؟ آن وقت از من چه باقی مانده است؟ عیار من چیست و وجود من چه‌قدر می‌ارزد؟ به او گفتم که ارزش الماس در میان لجن‌زار کم نمی‌شود، به شرط آن‌که الماس بماند. (البته نه این‌که من الماس باشم!!)

 موضوع بحث عوض شد! من با خودم زمزمه می‌کردم:

من از
فرو رفتن
تن زدم
صدایی بودم من
-شکلی میان اشکال -
و معنایی یافتم.
من بودم
و شدم
نه زان گونه که غنچه‌یی
گلی
یا ریشه‌یی
که جوانه‌یی
یا یکی دانه
که جنگلی-
راست بدان گونه
که عامی مردی
شهیدی؛
تا آسمان بر او نماز برد.
من بینوا بندگکی سربه راه
نبودم
و راه بهشت مینوی من
بزرو طوع و خاکساری
نبود:
مرا دیگر گونه خدایی می‌بایست
شایسته آفرینه‌یی
که نواله ناگزیر را
گردن
کج نمی‌کند.
و خدایی
دیگرگونه
آفریدم.*

 پاورقی___________________________________________________________________________

 *-شعر از احمد شاملو

ارزش‌گذاری نسبی و بازار نرم‌افزار

نویسنده:
۱۶ فروردین ۹۳

رفتارهای ما در مقابل پول در خیلی از موارد غیر منطقی و بیش‌تر تابع احساس است. بد نیست به چند نمونه اشاره کنم.

  • فرض کنید که برای خرید یک خودکار به یک فروش‌گاه نوشت‌افزار رفته‌‌اید و یک خودکار پانزده‌هزار تومانی را انتخاب کرده‌اید. در آخرین لحظه شاگرد فروش‌گاه متوجه رابطه خویشاوندی شما و پدرش می‌شود و به شما می‌گوید که همین خودکار را با همین کیفیت، ده تا مغازه پایین‌تر هفت‌هزار تومان می‌فروشند. تصمیم شما در این هنگام چیست؟ (یک لحظه تامل کنید و به طور دقیق به رفتار خود فکر کنید) خیلی از ما از خرید منصرف می‌شویم و به ده تا مغازه پایین‌تر می‌رویم تا خودکار را به قیمت هفت‌هزار تومان بخریم. به نظر تصمیم درستی می‌آید.

    حالا فرض کنید که این‌بار در یک فروش‌گاه تجهیزات رایانه‌ای، یک لپ‌تاپ را به قیمت سه‌میلیون تومان انتخاب کرده‌اید و این‌بار هم شاگرد فروش‌گاه به شما می‌گوید که همین لپ‌تاپ را ده‌تا فروش‌گاه پایین‌تر هشت‌هزار تومان ارزان‌تر می‌فروشند! این بار تصمیم شما چه خواهد بود؟ به احتمال خیلی زیاد می‌گوییم که اصلن مهم نیست! و به خرید خود ادامه می‌دهیم.

  • فرض کنید که پس از خرید یک مگان هشتاد میلیون تومانی، فروشنده به شما پیشنهاد می‌دهد که اگر می‌خواهید روکش صندلی‌ها از چرم باشد، مبلغ پانصد‌هزار تومان هم اضافه پرداخت کنید. خیلی‌ها صرف نظر از این‌که روکش چرم چه خاصیتی و مزیتی دارد، حاضرند این پول را پرداخت کنند. ولی اگر به آن‌ها بگویید که برای صندلی دویست‌هزار تومانی دفتر کار، پانصد‌هزار تومان خرج روکش چرم کنیم، خب به احتمال زیاد قبول نمی‌کنند!

از این مثال‌ها بسیار زیاد است. ممکن است با یک راننده تاکسی بر سر پانصد تومان اضافه کرایه بحث کنیم ولی هزینه‌هایی کنیم که خود ما هم می‌دانیم ارزشش را ندارد.  اما در واقع “یک تومان، یک  تومان است. چه بخواهد اضافه خرج یک خودکار شود و چه بخواهد اضافه خرج یک لپ‌تاپ شود”

واقعیت این است که ما برای هر چیز به نسبت ارزش خود آن، برایش هزینه می‌کنیم و نه به طور مطلق حتی بر اساس مطلوبیت مالی! موضوعی که ذهن من را به خود مشغول کرد این است که خیلی‌ وقت‌ها در ادار‌ه‌ها و سازمان‌های ما هم همین این اتفاق می‌افتد. اگر یک پیمان‌کار ساختمانی، ارزش کاری یک میلیاردی را ده یا بیست میلیون تومان اضافه بگوید، کسی با او وارد چانه‌زنی نمی‌شود. اما به واقع حاضر نیستند همین بیست میلیون را بدهند و یک نرم‌افزار بخرند. چندی پیش مدیرعامل یکی از شرکت‌ها برای بازدید از مناطق تابعه شرکتش یک چرخ‌بال را  ساعتی چند میلیون کرایه کرده بود و شاید در یک روز بیست – سی میلیون تومان هزینه ایجاد شده بود که آقای مدیر، اطلاعاتی تصویری در مورد شرکتش پیدا کند. اما همین مدیرعامل شاید حاضر نباشد که چنین پولی برای نرم‌افزار آماری بپردازد که در طول یک‌سال هر روز، یک تصویر آماری و تفصیلی از شرکتش برای او ایجاد کند.

فکر می‌کنم حالا به‌تر بتوان به این نتیجه رسید که آمار و اطلاعات و مدیریت مبتنی بر آمار و اطلاعات، برای مدیران ما که بیش‌تر تمایل به داشتن تجربه‌های حسی و تصویری و اخذ تصمیم‌های احساسی دارند، چندان چیز ارزش‌مندی به نظر نمی‌رسد. در نتیجه چون داده‌ها و اطلاعات ارزش ندارند، حاضر نیستند که برای تهیه و جمع‌آوری و نگهداری آن خرج نرم‌افزار کنند.

در سازمان‌های ما تصمیم برای خرید یک خودروی پنجاه میلیون تومانی به مراتب ساده‌تر و آسان‌تر از خرید یک نرم‌افزار سی‌میلیون تومانی صورت می‌گیرد. چرا که نه تنها پیاده رفتن، بلکه با وسایل نقلیه عمومی رفتن، به مراتب از اطلاع نداشتن و نادانی از وضعیت سازمان، دردآورتر و ناراحت کننده تر است!

برای همین باور دارم که راه ارزش‌مند شدن نرم‌افزار، ارزش‌مند شدن اطلاعات است و این راهی ندارد جز دور شدن هر روز از مدیریت حسی و بی‌مطالعه و در مقابل  توسعه مدیریت مبتنی بر اطلاعات و شاخص‌ها . مدیریتی که به تدوین درست شاخص‌هایی بپردازد که هستی و نیستی سازمان به آن‌ها وابسته است.

بدیهی است که سازمان‌هایی که بر مبنای پول بادآورده نفت به زندگی خود ادامه می‌دهند، چنین نیازی را هیچ وقت حس نمی‌کنند!!

(ادامه…)

انجام پروژه های دانشجویی

نویسنده:
۱۰ فروردین ۹۳

چندی پیش دیدم در یک سایتی انجام پروژه‌ دانشجویی را می‌پذیرند. «الحمدالله، با تلاش مسئولین۱» این‌گونه سایت‌ها خیلی زیاد شده‌اند و حتی برخی امکان پرداخت آنلاین را هم فراهم آورده‌اند. من همیشه نسبت به این‌گونه سایت‌ها (و مغازه‌هایی که چنین تبلیغاتی دارند) یک حس خیلی عجیب ناراحت کننده دارم. گویی که همه مشکل‌های آموزش عالی کشور بر سرم مانند کوهی خراب می‌شود. یک نابسامانی گسترده و بزرگ علمی و اجتماعی که اثر آن تا صد‌ها سال در این جامعه خودنمایی خواهد کرد. دست به قلم شدم و نامه‌ای نوشتم به مسئول سایت از این قرار:

“سلام
[به واسطه‌ای] از سایت شما بازدید کردم. در بخشی از سایت گویا پذیرش انجام پروژه دانشجویی دارید. فکر نمی‌کنید که با این کار کمک می‌کنید یک عده بی‌سواد و پر مدعا وارد بازار کار شوند. خیلی از این افراد وارد بخش دولتی شده و تبدیل می‌شوند به ناظر بی‌سوادی که پوست پیمان‌کار را می‌کند. یک سری دیگر از آن‌ها با مدرک لیسانس و فوق لیسانس کارهای مغایر با شئون مهندسی را می‌پذیرند و ارزش علم و دانش را به طور مضاعف کاهش می‌دهند. خیلی از این‌ها با مدرک الکی و بی‌پایه و با استفاده از رانت و پارتی استخدام می‌شوند و جای افراد با لیاقت ولی بدون پارتی را پر می‌کنند. خیلی از این‌ها فقط هزینه‌ای به دوش پدر و مادر فقیر خود می‌گذارند تا مدرکی داشته باشند و آن وقت آن تناقض رفتاری دو گانه برای‌شان به وجود می‌آید. خیلی از این‌ها فقط به این دلیلی که لیسانس دارند و حاضر نیستند هر کاری کنند، سال‌ها بی‌کار می‌مانند و در خانه هزار مسئله ایجاد می‌کنند. خیلی از این‌ها، خیلی از این‌ها….

چه می‌کنید با این مملکت شما؟!”

پاورقی__________________________________________________________________________________________________

  1. چندی پیش در یکی از شبکه‌های سیما با کشاورزی روستایی مصاحبه می‌کردند و می‌گفت “الحمدالله، با تلاش مسئولین امسال بارندگی خوبی صورت گرفته‌است!!” با خودم فکر می‌کردم که در این کشور رسم شده که همواره از مسئولین بابت کار ناکرده تشکر شود و کسی نتواند از مسئولی انتقاد کند که ممکن است یک روز کارش به او بیفتد. البته که من هم تا حدی این‌گونه هستم. نان خودمان را که نمی‌خواهیم آجر کنیم!! حالا این عبارت “الحمدالله با تلاش مسئولین” یک جوری شده است از تکه کلام‌هایی که من در نوشتن دارم.

اقتصادی که از بهارش پیداست!

نویسنده:
۶ فروردین ۹۳

می‌دانم که موضوع تکراری است. می‌دانم که شاید اثری هم نداشته‌باشد. این روند اعتراض به تعطیلیهای بیحد و حساب همواره در روزنوشتهای بهساد وجود داشته است.

کشور از روز ۲۸ اسفند تا روز ۱۶ فروردین تعطیل است. با زمانی که برای دید و بازدید‌ها در ادارات و بسیاری از کارخانجات صرف می‌شود، به طور عملی بیست روز تعطیل هستیم. یک ماه هزینه اضافه برای کاری که انجام نشده صرف میشود، اگر نخواهیم هزینههای بخش خصوصی کشور را حساب کنیم که آن هم به نحوی به دولت تحمیل میشود، یک دوازدهم بودجه کشور به این شکل به هدر میرود. اگر به موضوع با شاخصهای اقتصاد کلان نگاه شود، عدد بسیار بزرگی خواهد بود. عددی که میتوان با آن به خیلی از پروژههای کشور پرداخت و آن را از وضعیت اسفبار کنونی خارج نمود.

بعید میدانم که دولت بتواند با این موج تنپروری و تنبلی مقابله کند و تعطیلی سال نو را به دو یا سه روز کاهش دهد. رسانه رسمی کشور هم که به طور رسمی تعطیلی طولانی مدت را ترویج میکند. احتمالن خبرنگار صدا و سیما در روز پانزدهم با برخی که از مسافرت برگشتهاند مصاحبه میکند و طرف با لب خندان میگوید “استراحت کردهایم تا با روحیه عالی کار خود را شروع کنیم!”

ایکاش روزی نفت تمام شود و اقتصاد کشور بر پایه مالیات عادلانه از تمامی بخشهای اقتصادی اداره شود تا دولت بداند برای کسب درآمد باید تمامی چرخهای اقتصاد بچرخد و فعالان اقتصادی بدانند که توقف تولید و خدمات را نمیتوانند با رانتهایی که دارند جبران کنند.

چگونه پول پیمان‌کاران را پرداخت نکنیم؟ (راهنمای عملی برای شرکت‌های دولتی و مشابه) ۱۰۰% تضمینی

نویسنده:
۲۸ اسفند ۹۲

 

سازمان‌های دولتی متخصص عدم پرداخت مطالبات پیمان‌کاران هستند.
از آن
جا که ما با چندین سازمان و اداره دولتی و شبه دولتی و خصولتی (خصوصیهایی که به طور عملی دولتی هستند) سر و کار داریم، توانستهایم مجموعهای را از روشهایی که هر یک از آنها به کار میبرند، شناسایی کرده و به دانش خود اضافه کنیم. با توجه به اینکه گسترش دانش بشری را وظیفه خود میدانیم، این راهنما را برای این عزیزان! تهیه کردهایم. بنابراین اگر شما یک سازمان دولتی و یا مشابه آن هستید که میتوانید خلاف قانون رفتار کنید و کسی هم نمیتواند بگوید بالای چشم شما ابرو است، این راهنما برای شماست!

  • دروغبگویید

    باور کنید که کاری راحتتر از دروغگویی وجود ندارد. دروغگویی رکن رکین و اصل اصولی همه اقدامهای شما است. پس آن را در همه مراحل زندگی اداری خود در نظر داشته باشید و بدانید که اگر صداقت داشته باشید و بخواهید دروغ را حذف کنید، هیچ کدام از راهکارهای بعدی شدنی نیست.

  • پیمانکار را سر بگردانید

    سرگردان کردن پیمانکار بیچارهای که سه ماه است حقوق همکاران شرکت خود را پرداخت نکردهاست، کاری جذاب و مفرح محسوب میشود. مثل آن میماند که یک تکه گوشت را با نخ آویزان کنید و گربه بی‌چاره‌ و کلافهای را به دنبال آن بکشید و خب کلی موجب شادی و تفریح است!

    به عنوان نمونه اگر صورتوضعیت را هنوز بررسی نکردهاید، میتوانید بگویید که صورتوضعیت در امور مالی است برای صدور سند! وقتی پیمانکار بینوا، برای پیگیری به امور مالی مراجعه میکند، به او میگویند: “نه خبری نیست، هنوز چیزی به ما نرسیده، از دفتر مدیر بپرسید!”. خب مسئول دفتر مدیر هم که راهکارهای خود را بلد است که در ادامه همین نوشته تشریح خواهد شد. به همین سادگی و خوشمزهگی میتوانید پیمانکار را چند روز به دنبال صورت وضعیتش سرگردان کنید تا مشخص شود که ناظر محترم صورت وضعیت پیمانکار دیگری را اشتباهی! به جای صورت وضعیت شما ارسال کردهاست.

  • گم شدن صورت وضعیت

    یکی از کارهای خوب شما این است که صورت وضعیت پیمانکار را گم کنید. مگر میشود؟! بله چرا که نه! کافی است که با دبیرخانه هماهنگ باشید و بگویید اگر پیمانکاران صورت وضعیت فرستادند، آن را به سطل آشغال بیندازند. یا دبیرخانه نامه را دریافت کرده اما در دفتر مدیر نیست! پیمانکار بینوا، پس از مدتی که به ناظر برای بررسی صورتوضعیتش مراجعه میکند، به این نتیجه میرسد که صورتوضعیت گم شده است. حالا مگر طوری شده؟ ده روز گذشته و دوباره از پیمانکار میخواهید که صورتوضعیت را دوباره ارسال کند. کم پیدا میشود پیمانکاری مثل شرکت بهساد که بگوید “سازمانی که توان ثبت یک نامه را ندارد، به درد کار کردن نمیخورد!”. اکثر نزدیک به اتفاق پیمانکاران دوباره آن را ارسال میکنند و شما هم کلی حال کردهاید.

  • یک راه عجیب!

    اگر شما سیستم صورت وضعیتهایتان مکانیزه است، راه خوبی در انتظار شما است. سیستم را قطع کنید و به همه بگویید که سیستم مشکل دارد. در مورد سیستم مالی هم میشود این کار را انجام داد. دو فایده دارد. هم اینکه کسی نمیتواند صورت وضعیت ثبت کند، هم پیمانکار سیستم صورت وضعیت را متهم میکنید که بلد نیست کارش را انجام دهد و باید جریمه شود و پیش سایر همکاران خود آن را خراب میکنید. فکر میکردید اینقدر باهوش باشید؟ ایول دارید!

  • جواب ندادن به پیمان‌کار

    وااای که چقدر باحال است که یک پیمانکار با شما تماس بگیرد و کلافه باشد و سرگردان و جوابش را ندهید. میتوان گوشی را اشغال کرد و یا از پریز کشید. آدم احساس قدرت میکند و بخش زیادی از عقدههای آدم از دوران بچگی، گشوده میشود. اصلا خیلی خوب است که پیمانکار دانشآموخته صنعتی اصفهان کارش به من بیفتد که کاردانی خود را در رشته پرورش تخم حیوانات اهلی و یا آبیاری گیاهان دریایی از فلان دانشگاه در بهمان کوره ده گرفتهام. این که میگویند عدالت اجتماعی اصلن یعنی همین.

  • آقای مهندس در جلسه هستند!

    به این میگویند حال چندگانه! چرایش این است که شما منشی دارید و به منشی میسپارید که اگر پیمانکاران زنگ زدند بگویید جلسه دارید. چند حال باحال اینجا هست که باید به آن آگاه شوید. اول به منشی خود داف پندارتان که با پارتی فلان مقام و نماینده سر کار آمده میگویید که بسیار قدرتمند هستید و او باید حساب کار خودش را بکند و پارتیاش فلانی است که باشد! بعد به پیمانکار ثابت میکنید که آدم مهمی هستید. اما حال آخر نصیب منشی میشود. او هم احساس قدرت میکند که با آن صدای تو دماغ انداخته میگوید “مشخص نیست جلسه ایشان کی تمام میشود، حالا تماس بگیرید یکی دو ساعت دیگه!” اصلن چه لذتی دارد که پیمانکار باید مجیزش را بگوید تا بتواند با رییس صحبت کند. ببینید چقدر این کار کیف و حال دارد!!

  • قدرتنمایی ناظر

    شما که مدارک عالیه خود را از فلان دانشگاه رها و آزاد از علم و دانش گرفتهاید و تا چند روز پیش علاوه بر احساس پوچی محض، دنبال پارتی میگشتید که در یک جای دولتی مشغول به کار شوید، از امروز تبدیل به یک موجود نیکنام، با ارزش و نفیس شدهاید که میتوانید صورت وضعیت پیمانکار را تایید کنید و علاوه بر اثبات مهم بودن خود، سواد نداشته خود را هم به رخ او بکشید! موضوع زمانی جالبتر میشود که با خرج سازمان بدبخت خود چند دوره آموزشی با حق ماموریت هم رفتهاید و مو لای درز سوادتان نمیرود! پیمانکار باید برای تایید صورت وضعیت پشتیبانی بسته نرمافزاری خود حتمن “فلان نمودار گردش TableSpace!!!” را تحویل دهد که به نحوی در مهندسی نرمافزار منسوخ شده است. این که چه ربطی دارد، اصلن مهم نیست. همه اجزای سازمان از شما حمایت میکنند که روی پیمانکار را کم کنید و همه باهم حالش را ببرید. قدرت نمایی ناظر انتها ندارد. حتی میتوانید جریمهاش کنید و باهم بخندید! یا از او بخواهید کارهای محیرالعقول انجام بدهد و یا او را تا سرحد جنون و و حمله قلبی و حتی مرگ عصبانی کنید. خیلی خوب است اینها. حیات و ممات پیمانکار دست شماست!

  • قول الکی که کنتور نمیاندازد

    بعد از اینکه پیمانکار تمام مراحل ناظر و امور قراردادها و … را توانست پشت سر بگذارد، خان آخر امور مالی است. این روش بیشتر به درد مالیچیهایی میخورد که در آخرین مرحله پرداخت چک هستند و راه فرافکنی از آنها سلب شده. به پیمانکاری که پیگیر چک خود است بگویید، هفته دیگر. هفته دیگر هم بگویید هفته دیگر، مدل فردا پس فردا هم دارد. هر روز بگویید فردا. اینکه میگویند حرف مرد یکی است از همین جا آمده! همیشه بگویید فردا! خود پیمانکار خسته میشود دیگر زنگ نمیزند!

  • توافق شرافتمندانه!

    همه راههایی که گفته شد برای پیمانکاری است که اهل تعامل نیست و چموش است! پیمانکاران اهل تعامل و خوب هم هستند. بسیار هم زیاد هستند. در این حالت شما تبدیل میشوید به یک صندلی که قابل خرید و فروش است. کافی است که چند درصد ناقابل از رقمهای قابل دریافت پیمانکار به شما اختصاص پیدا کند که خیلی از مشکلها حل شود. البته در این حالت هم حواستان به پیمانکار باشد که زیاد دور بر ندارد. درست است که او شما را خریده است، اما شما هم چندان دست بسته نیستید و پول را بابت زحمات ارزشمند خود دریافت کردهاید! پیمانکار باید بداند که همیشه در دستان پر قدرت شما قرار دارد و نمیتواند از حد و اندازه خود خارج شود.

 

اما جدای از طنز تلخی که گفته شد، هنوز هم هستند کارفرمایانی که میخواهند بر اساس اخلاق و انسان بودن زندگی کنند و کار سازمان خود را با وجدان انجام دهند و به پیمانکار نیز به عنوان یک همنوع که تصمیم گرفته بر اساس صلاحیتهای علمی و فنی خود زندگی کند، نگاه میکنند. آنها به خوبی میدانند که پیمانکار هم باید زندگی کند و مرگ و آزار پیمانکار را مایه لذت خود نمیداند.

 

 

 


 

سال بی‌باران

نویسنده:
۱۱ اسفند ۹۲

سال بی باران
جُل
پاره یی ست نان
به رنگ بی حرمت دل زده
گی
به طعم دشنامی دشخوار و
به بوی تقلب.

ترجیح می دهی که نبویی، نچشی،
ببینی که گرسنه به بالین سرنهادن
گواراتر از فرودادنِ آن ناگوار است.

سال بی باران
آب
نومیدی ست.
شرافتِ عطش است و
تشریف پلیدی،
توجیه تیمم.

به جد می گویی: «خوشا عطشان مردن،
که لب ترکردن از این
گردن نهادن به خفت تسلیم است.»

تشنه را گرچه از آب ناگزیر است و گشنه را از نان،
سیر گشنه
گیام سیراب عطش
گر آب این است و نان است آن!۱

 

امروز در خودرو نشسته بودم که این شعر را در هیاهوی شــهر گوش میکردم، عجیب به دلم نشست. واقعیت این است که رد چند قرارداد رشوه آلود و تقلبها و دروغگوییهای افرادی اینطرف و آن طرف، برایمان بیدرد سر نبوده است. میشد آبی به طعم دشنامی دشخوار و
به بوی تقلب نوشید و می
شد انتخاب کرد که پیش وجدان خود آسوده خاطر بود و این دردسرها را هم تحمل کرد.

فرهنگهای مختلف جهان ممکن است در مورد بسیاری از رفتار اخلاقی نظرهای متفاوتی داشتهباشند. به عنوان نمونه، ممکن است وقتی در جامعه ما سوزاندن مرده، یک نوع توهین به آن محسوب شود و در جامعه دیگر مثل هند، احترام به او. در یک جامعه روابط آزاد زن و مرد، پذیرفته شده است و در جامعه دیگر نه. اما چیزی که در هیچ فرهنگ و جامعهای پذیرفته شده نیست و نهاد و گوهر بشری در همه تاریخ و در همه جوامع آن را زشت و مذموم و پلید دانسته است رشوه، دروغ، تقلب و دزدی و مواردی شبیه آن است که متاسفانه امروز در جامعه ما قباحت آن در کردار بسیاری از مردمان از بین رفتهاست.

این انتخابی است که به یقین هر فعال اقتصادی، به خصوص آنها که طرف حساب اقتصاد دولتی هستند باید در بسیاری از روزهای زندگیشان داشته باشند. دردسرهای نقدینگی و یا فرو غلطیدن به ورطه فساد اداری و اقتصادی. اینجا هزار و یک توجیه میتواند وجود داشته باشد که شرایط اضطرار است و فلان و بهان و سیستم این است و بدون رشوه نمیشود کار کرد و یا اینکه این رشوه باعث میشود که شرکت سر پا بماند و بتوان فعالیت اقتصادی کرد و دیگرانی نیز از وجودش منتفع شوند….

اما، اما اینجا یک اعتقاد عمیق قلبی به آنچه که میپنداریم درست است، میتواند لقمههای ناپاک را از وجود آدمی دور سازد. چیزی که یک رضایت عمیق قلبی را فراهم خواهد آورد.

دیر یا زود فرشته مرگ در میرسد و ما اگر فرصتی در آن آخرین لحظات داشته باشیم، مینگریم که در حال از دست دادن همه چیــز هستیم و در آنجا میتوانیم در مورد هر تصمیمی که در طول زندگی گرفتهایم، یک سئوال مطرح کنیم: «آیا ارزشش را داشت؟». «مرگ» بهترین محک برای زندگی است.

در آخرین لحظههای زندگی، خانه، زمین، ماشین، نقدینگی و …. چیزهای بیخاصیتی خواهند بود که به هیچ کاری نمیآیند و آنجاست که باید از خود بپرسیم که آیا ارزشش را داشت که به خاطر همه اینها، حقی را ناحق کنیم، دروغ بگوییم، رشوه بدهیم و نانی را از کف کودکان فقیــر شهر بدزدیم و در دهان رشوه خواران و فسادجویان کنیم؟

 

تشنه را گرچه از آب ناگزیر است و گشنه را از نان،
سیر گشنه
گیام، سیراب عطش
گر آب این است و نان است آن!

 

پاورقی____________________________________________________

  1. شعر از احمد شاملو

ارائه دمو یک کار گروهی است

نویسنده:
۸ اسفند ۹۲

دموی نرم‌افزار هم از آن کارهاست! پوست آدم را می‌کند، تازه یک چیزی هم طلب‌کار است! ۱ کار پر استرسی است. اگر بخواهید برای دموی نرم‌افزار از اینترنت استفاده کنید، یحتمل آن روز یا اره ماهی بزرگوار خطوط اینترنت را اره می‌کند و یا لنگر کشتی معروف به آن گیر کردهاست. اگر هم بخواهید از نسخه Offline استفاده کنید، احتمال آن وجود دارد که Database به مشکل بر بخورد و هزار یک مسئله پیشبینی نشده دیگر رخ دهد. اگر هر دو راه حل را باهم پیش‌بینی کرده باشید، کلمه عبور کامپیوتر به نحوی تغییر کرده و یا باطری لپ‌تاپ تمام شده و برق به مشکل می‌خورد. بگذریم، همه این موارد هست، اما نه به این حالت بدبینانه که من عرض کردم.

خیلی از موارد گفته شده را کارفرمایان اگر از بُعد فنی لازم برخوردار باشند با اندکی اغماض فراموش میکنند. اما نکته بسیار مهم نحوه ارائه است. واقعیت قضیه این است که من چند وقت است متوجه شدهام که برای دمو باید یک گروه ارائه وجود داشته باشد که دارای چند جنبه رفتاری باشد. اگر دموی سیستم را به افراد فنی و به خصوص برنامهنویسها بسپارید این مشکل به وجود میآید که بیشتر از دیدگاه خود و جنبههای فنی و نه راهحلهای مورد علاقه سازمان طرف ارائه، به موضوع نگاه میکند. در این حالت برنامهنویس بیشتر نکاتی را توضیح خواهد داد که از نظر فنی و برنامهنویسی جذابیت بیشتری برای او داشته باشد و بر اساس قانون قیاس به خود، فکر میکند که این موضوع برای دیگران نیز جذاب است. در حالیکه مشتری اگر به دنبال رفع مشکل خود با نرم‌‌افزار باشد، شاید توجه چندانی به موارد فنی نداشته باشد. این نکته بسیار مهم است که بسیاری از نرمافزارهایی که در بازار به موفقیت میرسند، از بهترین و بالاترین فناوری برخوردار نیستند، بلکه محصولهایی میباشند که پاسخگوی نیاز مشتری است. حضور برنامهنویسها و افراد فنی مشکل دیگری نیز دارد. او بعد از طرح خواستههای مشتری ناخواسته در مورد تغییرات و نیازهای مشتری مقاومت میکند؛ چرا که میداند بدبختی پیادهسازی موارد درخواست شده با او خواهد بود و حتی برخی خواستهها از نظر فنی ممکن نیست.

از طرف دیگر من فکر میکنم، ارائه دمو توسط افراد بازرگانی به خصوص زمانی به مشکل بر میخورد که بحث موارد فنی با حضور گروه فناوری اطلاعات مشتری صورت بگیرد. کامپیوتریهای مشتری بیشتر مواقع در جلسه حضور دارند و گاه جلسه را به سمت ابعاد عمیق فنی میکشانند و یکی از اهداف آنها هم ارزیابی توان فنی شرکت شماست. این اشتباه بزرگی است که فرد ارائه کننده نرمافزار، همه موارد را به مذاکره با گروه فنی موکول کند و بگوید بعدها پاسخ شما را خواهیم داد. مشکل بعدی بازرگانیچیها این است که در نقطه مقابل برنامهنویسها قرار دارند. یعنی هر چه برنامهنویسها در مقابل خواستههای مشتری مقاومت میکنند، اینها چون تمایل به فروش بیشتر دارند، خواستههای مشتری را با سهولت بیشتری میپذیرند و یا حداقل رد نمیکنند. این موضوع میتواند دردسر جدی برای برنامهنویسها در آینده ایجاد کند.

یکی از موارد مشکل دیگر این است که گاهی سطح جلسه مشخص نیست و در همان جلسه مقدماتی دمو، موضوعات بیشتر از سطح دمو و در حد برخی تصمیمگیریهای مدیریتی مطرح میشود. احتمال زیادی وجود دارد که حتی اگر مدیرعامل نیز در جلسه باشد، مطابق با اساسنامه نتواند تعهدی بدهد که منجر به بار مالی شود. درایت و توجیه میخواهد که این موارد به جلسه دوم منتقل شود.

جلسه دمو، جلسه کجدار و مریز است. سطح به اندازهای از اطلاعات باید به مشتری منتقل شود. سطح به اندازهای تعهد باید پذیرفته شود و سطح به اندازهای از تصمیمها باید اخذ شود و همه این موارد باید در یک صورتجلسه تنظیم شود. ترکیب گروه ارائه دهنده دمو باید شامل فنی، بازرگانی و تا حدی مدیریتی باشد. وجود یک تحلیلگر سیستم در جلسه دمو و حتی به عنوان ارائه دهنده دمو بسیار مهم است، یک تحلیلگر علاوه بر درک جنبههای فنی، نیاز مشتری را هم در نظر دارد؛ از طرف دیگر وجود او باعث میشود که با وجود درک نیازهای مشتری، تعهدات غیر قابل اجرا نیز پذیرفته نشود.

در جلسه دمو همه افراد گروه، باید حواسشان باشد. یکی باید رفتار افراد طرف مقابل را تحلیل و شناسایی کند. یکی باید وظیفه ارائه را داشته باشد و هر وقت هم کم آورد و یا مشکلی پیش آمد، افراد دیگر باید آن را به نحو مقتضی پوشش دهند. ارائه دمو یک کار گروهی سنگین و مانند ارائه یک نمایش و یا ساخت یک برنامه تلویزیونی زنده است که نیاز به برنامهریزی، هماهنگی، ممارست و دقت دارد.

 

پاورقی______________________________________________________________________

  1. این عبارت را از یکی از نامههای سهراب سپهری به احمدرضا احمدی در مورد نقاشی به عاریت گرفتهام.

نُه سال با روزنوشت‌های بهساد

نویسنده:
۲ اسفند ۹۲

نه سال پیش در چنین روزی روزنوشت‌های بهساد به دنیا آمد. نه سال است که به طور متوسط هر هفته یک‌بار در مورد مسائل فعال در ذهن بهساد در این‌جا نوشته می‌شود. گاهی پر تکرار و گاهی هم مانند امسال با بسامد کمتر.

متاسفانه چند سال است که نتوانستهام تغییر خاصی در سبک و سیاق روزنوشتهای بهساد به وجود بیاورم. مهمترین تغییرات مورد نظر من مشارکت سایر همکارانم در نوشتن روزنوشتهاست که به نظر می‌‌رسد همکاران بهسادی من به طور کلی با نوشتن میانه‌‌ی خوبی ندارند! غیر از این شاید تغییر دیگری نیاز نباشد! و شاید هم هر تغییری که لازم باشد خودش با بلوغ تدریجی روزنوشتها اتفاق بیفتد. چرا که در روزهای آغازین ساده و بیتکلف خاطره مینوشتم و اینروزها با ذهنی پیچیدهتر و گاه حسابگر به تحلیل خود و محیط پیرامون پرداخته میشود.

برخی اوقات خودم مینشینم و ساعتها وقت میگذارم و مطالب نوشته شده را مرور میکنم. بعضیها را میپسندم. بعضیها به نظرم خوب نیستند و بعضی هم یادآور یک اتفاق خاص در بهساد است که کارکرد حافظه سازمانی دارد.

از تاثیر نوشتههای خود در جامعه اطراف اطلاع چندانی ندارم. گرچه زیاد پیش میآید که دوستانی از سر محبت چند خطی مینویسند و میگویند و البته گاهی نیز زخمخوردگان از این قلم، بد و بیراه مینویسند و دیگران را به پرهیز از نگارنده ترغیب میکنند.

به هر حال من حتی به طور واضح و دقیق تعداد خوانندگان را هم نمیدانم. روزنوشتنویسی در بهساد، کارکرد تبلیغاتی و جذب خواننده و (مشتری) ندارد. نمیخواهم و دوست ندارم روزنوشتهای بهساد سفارشی و به نحوی نوشته شود که خواننده و شاید به تبع خود مشتری جذب کند. برای من کیفیت خوانندگان و فرهیختگی آنها به مراتب مهمتر از تعداد آنهاست. برای همین روزنوشتهای بهساد، باید برگرفته از جهانبینی بهساد باشد. وسیع، تنها، سر به زیر و سخت.

با روزنوشتنویسی و به کارگیری زبان انتقادی که در بسیاری از نوشتهها میتوان آن را یافت، من دوستان ارزشمند و البته دشمنان قسم خوردهای پیدا کردهام. برخی از خوانندگان روزنوشتها، همکاران بهساد شدهاند و گاه همکاریهای تجاری محدودی نیز شکل گرفته است که شاید یکی از دستاوردهای روزنوشتنویسی محسوب شود.

همه این موارد باعث میشود که من ساعتهای روزنوشتنویسی را جزء بخش مفید زندگی خود به شمار بیاورم و تلاش خود را صرف بیشتر و بهتر نوشتن آن کنم.

در این راستا، آنچه که به آن نیاز دارم، وجود نظرها و انتقادهای ارزشمند خوانندگان عزیزی است که همواره میتواند راهنمای روزنوشتهای بهساد باشد.

یک بام و دو هوا

نویسنده:
۲۴ بهمن ۹۲

زنی شبانگاه بر بالین داماد و دختر شد و گفت: هوا سرد است، کمی مهربان تر خفتن به سلامت نزدیکتر باشد. سپس به دیگر سوی بام، بر سر بستر پسر و عروس رفت و گفت: هوا گرم است، اندکی دوری تندرستی را سزاوارتر است. عروس که هر دو گفته را شنیده بود، گفت:

 

قربان روم خدا را، یک بام و دو هوا را

این سر بام گرما و آن سر بام سرما را

 

حالا این حکایت عیدی است و دولت و بخش خصوصی!

به سلامتی و میمنت دولت هم میزان عیدی کارمندان خود را به میزان ۵۰۳٫۰۰۰ تومان اعلام کرد. من باور دارم که در پرداخت عیدی به این میزان دو ظلم بزرگ وجود دارد.

ظلم اول به کارمندان محترم دولت که در حدود نیمی از عیدی کارمندان و کارگران تامین تحت پوشش اجتماعی برخوردار هستند.

ظلم دوم به کارفرماهای بخش خصوصی و تابع قانون تامین اجتماعی است که باید به ازای هر نفر دو برابر این عیدی و پاداش را پرداخت کنند که لاجرم با نحوه پرداخت بدهیهای شرکتهای دولتی و این اوضاع و احوال، برای بسیاری از شرکتهای بخش خصوصی ممکن نیست.

جناب آقای دولت که بزرگ کارفرمای کشور است و بیشترین تعداد افراد زیرمجموعه را دارد، با اینکه چاه نفت دارد و چاههای مالیاتی و سایر درآمدهای آن بر حسب قاعده باید به راه باشند، وقتی کم میآورد، به راحتی خودش برای خودش میبرد و میدوزد. اما نوبت به بخش خصوصی که میرسد، یادشان میافتد که باید از اقشار آسیبپذیر دفاع کنند!

ناگفته نماند که چه میزان یک میلیون تومان بخش خصوصی و چه پانصد هزار تومان دولت، هیچیک کفاف خرج شب عید را نمیدهد و موضوع این نوشته اعتراض به کم بودن و یا زیاد بودن میزان عیدی نیست. موضوع یک بام و دو هوای دولت است!

چرا باید ادبیات بخوانیم؟

نویسنده:
۱۹ بهمن ۹۲

من همواره از انشاء و ادبیات لذت می‌برده و میبرم. چه در دبیرستان و دانشگاه و چه حالا که برخی وقتها در میانه تهیه پیشنهاد کاری که مشتری منتظرش است، روزنوشتنویسی را پر لذتتر میبینم!

اما بودند در میان دوستان که می‌گفتند که ما قرار است مهندس شویم، ما را چه به ادبیات!؟

به این‌که این دوستان مهندس شدند و یا فقط مدرک مهندسی گرفتند کاری نداریم. اما چندی پیش اتفاقی افتاد که بدم نمی‌آید بگویم برای چه یک مهندس لازم است که ادبیات فارسی هم بخواند، با دقت و درست و حسابی هم بخواند.

نامه‌ای دیدم از بزرگی که خطاب به جمعی از فعالان حوزه فناوری اطلاعات که با یک انشای فصیح!!! نوشته‌‌بودند برای دعوت به شرکت در یک نمایشگاه و در وصف مزایای شرکت در آن نمایشگاه می‌خواستند بگویند که شرکت کنندگان منتفع می‌شوند و به جای «انتفــاع» در باب «انتفــــاء» شرکت در نمایشگاه سخن‌ها گفته بودند و صفحه‌ها آراسته فرموده بودند.

از این موارد این روزها زیاد به چشم می‌خورد. خواستم، زیر آن خط قرمزی بکشم و با احتساب یک اشتباه املایی، نمره ۱۹ را در زیر نامه بنویسم و به همه گیرندگان نامه ارسال کنم. ترجیح دادم از شیطنت‌های دوره جوانی پرهیز کنم.

شاید هم از آن‌جا که شرکت در آن نمایشگاه خیر و نفعی برای کسی ندارد، «انتفـــاعی» در کار نیست و همان «انتفـــاء» که باب افتعال از ریشه نفی می‌باشد و به معنی «عدم» و «نیستی» است، به درستی بیان شده که در اینصورت من از نویسنده محترم نامه عذرخواهی میکنم!

املا، آییننگارش و ادبیات بخشی از هویت ما را تشکیل میدهند. با ادبیات و تسلط بر معانی کلمات، میتوانیم بهتر گفتگو کنیم، بهتر منظور خود را منتقل کنیم، زیباتر باشیم و جامعه را زیباتر کنیم. هیچکس دوست ندارد با لباس شلخته پلخته در نزد دیگران ظاهر شود. پرهیز از زبان و کلام شلخته به یقین اهمیتی بیشتر دارد. جا دارد آراستگی را از ظاهر به باطن هم گسترش دهیم که اولین قدم در این راه پرداختن به بیانی شیوا خواهد بود.

مخلص کلام اینکه اهمیت زبان و ادبیات به حدی است که روزگاران دور، حکیم ابوالقاسم فردوسی با تکیه بر آن توانست هویت ایرانی را دوباره احیا نماید و ای بسا چنانچه فردوسی بزرگ نبود، ما هم مانند کشورهایی چون مصر و لیبی و مراکش (که پیش از اسلام زبان دیگری داشتند) اکنون در حال گفتگو به زبان عربی بودیم و یک صندلی در اتحادیه عرب داشتیم!

بنابراین پر گزافه نخواهد بود بگوییم که با سهلانگاری اینروزهای جامعه مدرک گرفته (و نه لزومن تحصیلکرده) در این زمینه، در کنار فساد اداری و سایر مشکلات، ضربه دیگری به هویت شایسته ما وارد خواهد شد.

بگذریم که همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید!!!

Seo Packages